شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٣١ - تمثيل گريختن مؤمن و بىصبرى او در بلا، به اضطراب و بىقرارى نخود و ديگر حوايج در جوش ديگ و بر دويدن تا بيرون جهند
|
اندر آن بستان اگر خنديدهاى |
تو گُلِ بستانِ جان و ديدهاى |
|
|
گر جدا از باغِ آب و گِل شدى |
لقمه گشتى اندر احيا آمدى |
|
|
شو غِذىّ و قوّتِ و انديشهها |
شير بودى شير شو در بيشهها |
|
|
از صفاتش رُستهاى وَ اللَّه نخست |
در صفاتش باز رو چالاك و چست |
|
|
ز ابر و خورشيد و ز گردون آمدى |
پس شدى اوصاف و گردون بر شدى |
|
|
آمدى در صورت باران و تاب |
مىروى اندر صفات مستطاب |
|
|
جزوِ شيد و ابر و انجمها بدى |
نفس و فعل و قول و فكرتها شدى |
|
|
هستىِ حيوان شد از مرگ نبات |
راست آمد اقتُلونى يا ثِقات |
|
|
چون چنين بُردى است ما را بعد مات |
راست آمدن إنَّ فِى قَتِلى حَيات |
|
|
فعل و قول و صدق شد قوت ملك |
تا بدين معراج شد سوى فلك |
|
|
آن چنان كآن طعمه شد قوت بشر |
از جمادى بر شد و شد جانور |
|
|
اين سخن را ترجمه پهناورى |
گفته آيد در مقام ديگرى |
|
|
كاروان دائم ز گردون مىرسد |
تا تجارت مىكند وا مىرود |
|
|
پس برو شيرين و خوش با اختيار |
نه به تلخى و كراهت دزد وار |
|
|
ز آن حديث تلخ مىگويم تو را |
تا ز تلخىها فرو شويم تو را |
|
|
ز آب سر انگور افسرده رهد |
سردى و افسردگى بيرون نهد |
|
|
تو ز تلخى چون كه دل پُر خون شوى |
پس ز تلخىها همه بيرون روى |
|
ب ٤١٩٣- ٤١٦٨ غسل كردن: پاكيزه ساختن. زدودن نقص و به كمال رسيدن.
بر جستن از جو: گذشتن از مرحلهاى و رسيدن به مرحله بالاتر.
رسيدن منعم به جاى نعمت: شايسته قرب شدن. به مرحله كمال رسيدن.
بِچُك: (تركى) بچاق، بيچاق، كارد.
إنّى أذبَحُك: گرفته از قرآن كريم است در داستان ذبح اسماعيل: إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ: من در خواب ديدم تو را سر مىبرم. (صافات، ١٠٢، و نگاه كنيد به: شرح بيت ٤٠٩٩/ ٣ و ٩١٠/ ٢) نخود: رمز سالكى كه در مرحله آزمايش است.