شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٧ - گفتن شيطان قريش را كه به جنگ احمد آييد كه من يارىها كنم و قبيله خود را به يارى خوانم و وقت ملاقات صفين گريختن
|
ز آن عوانِ سِر شدى دزد و تباه |
تا عوانان را به قهر توست راه |
|
|
در خبر بشنو تو اين پند نكو |
بَينَ جَنبَيكُم لَكُم أعدَى عَدُو |
|
|
طمطراق اين عدو مشنو گريز |
كو چو ابليس است در لجّ و ستيز |
|
|
بر تو او از بهر دنيا و نبرد |
آن عذاب سرمدى را سهل كرد |
|
|
چه عجب گر مرگ را آسان كند؟ |
او ز سحر خويش صد چندان كند |
|
|
سحر، كاهى را به صنعت كُه كند |
باز كوهى را چو كاهى مىتند |
|
|
زشتها را نغز گرداند به فن |
نغزها را زشت گرداند به ظن |
|
|
كار سحر اين است كو دم مىزند |
هر نفس قلب حقايق مىكند |
|
|
آدمى را خر نمايد ساعتى |
آدمى سازد خرى را و آيتى |
|
|
اين چنين ساحر درون توست و سِر |
إنَّ فِى الوَسواسِ سِحراً مُستَتِر |
|
|
اندر آن عالم كه هست اين سحرها |
ساحران هستند جادويى گشا |
|
|
اندر آن صحرا كه رُست اين زهرِ تَر |
نيز روييده است ترياق اى پسر |
|
|
گويدت ترياق از من جو سپر |
كه ز زهرم من به تو نزديكتر |
|
|
گفتِ او سحر است و ويرانى تو |
گفتِ من سحر است و دفع سحر او |
|
ب ٤٠٧٦- ٤٠٦٣ عَوان: سرهنگ ديوان، مأمور دولت. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٨٠٦/ ١) عوان سر: كنايت از نفس كه آدمى را وسوسه كند. (چون مقهور نفسى، تبهكارى مىكنى پس عوانان برونى بر تو چيره مىشوند.) بَينَ جَنبَيكُم: اشارت است به حديث: «اعدَى عدوّك نفسك التي بين جنبيك.»
|
هر موكَّل را موكَّل مختفى است |
ور نه او در بند سگ طبعى ز چيست؟ |
|
٣٨٢١/ ٣
|
مردم نفس از درونم در كمين |
از همه مردم بتر در مكر و كين |
|
٩٠٦/ ١ سهل كردن عذاب: آسان نشان دادن آن.
سحر و آثار آن: نگاه كنيد به: شرح بيت ١١٦٢/ ٣.