شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٦ - گفتن شيطان قريش را كه به جنگ احمد آييد كه من يارىها كنم و قبيله خود را به يارى خوانم و وقت ملاقات صفين گريختن
زَعيمُ الْبحَيش: رئيس لشكر.
|
نفس و شيطان هر دو يك تن بودهاند |
در دو صورت خويش را بنمودهاند |
|
|
چون فرشته و عقل كايشان يك بُدند |
بهر حكمتهاش دو صورت شدند |
|
|
دشمنى دارى چنين در سِرِّ خويش |
مانع عقل است و خصم جان و كيش |
|
|
يك نفس حمله كند چون سوسمار |
پس به سوراخى گريزد در فرار |
|
|
در دل او سوراخها دارد كنون |
سر ز هر سوراخ مىآرد برون |
|
|
نام پنهان گشتن ديو از نفوس |
و اندر آن سوراخ رفتن شد خُنوس |
|
|
كه خُنوسش چون خنوس قُنفذ است |
چون سر قنفذ و را آمد شد است |
|
|
كه خدا آن ديو را خَنّاس خواند |
كو سرِ آن خار پشتك را بماند |
|
|
مى نهان گردد سر آن خار پشت |
دم بدم از بيم صيّاد درشت |
|
|
تا چو فرصت يافت سر آرد برون |
زين چنين مكرى شود مارش زبون |
|
|
گر نه نَفس از اندرون راهت زدى |
ره زنان را بر تو دستى كى بُدى |
|
|
ز آن عَوانِ مقتضى كه شهوت است |
دل اسير حرص و آز و آفت است |
|
ب ٤٠٦٢- ٤٠٥١ نفس و شيطان:
|
نفس و شيطان بوده ز اوّل واحدى |
بوده آدم را عدو و حاسدى |
|
٣١٩٧/ ٣ فرشته و عقل:
|
چون مَلَك با عقل يك سر رشتهاند |
بهر حكمت را دو صورت گشتهاند |
|
٣١٩٣/ ٣ خُنوس: پنهان شدن، نهان گشتن.
قنفذ: خار پشت.
خَنّاس: گرفته از قرآن كريم است: الْخَنَّاسِ الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ. (ناس، ٥) هشدارى است، همگان را و چنان كه شيوه اوست اين تنبيه را در قالب داستان بيان فرموده است. نفس دشمنى است وسوسه او آشكارا و گاه نهان، و پيوسته در پى گمراه كردن مردمان چون دست يابد بتازد و آدمى را بر اندازد.