شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٣ - جواب گفتن عاشق عاذلان را
جواب گفتن عاشق عاذلان را
|
گفت او اى ناصحان من بىندم |
از جهان زندگى سير آمدم |
|
|
مَنبَلىام زخم جو و زخم خواه |
عافيت كم جوى از مَنبل به راه |
|
|
منبلى نى كو بود خود برگ جو |
منبلىام لاابالى مرگ جو |
|
|
منبلى نى كو به كف پول آورد |
منبلى چُستى كزين پل بگذرد |
|
|
آن نه كو بر هر دكانى بر زند |
بل جَهَد از كَون و كانى بر زند |
|
|
مرگ شيرين گشت و نقلم زين سرا |
چون قفص هشتن پريدن مرغ را |
|
|
آن قفص كه هست عين باغ در |
مرغ مىبيند گلستان و شجر |
|
|
جوق مرغان از برون گرد قفص |
خوش همىخوانند ز آزادى قِصص |
|
|
مرغ را اندر قفص ز آن سبزهزار |
نه خورش مانده است و نه صبر و قرار |
|
|
سر ز هر سوراخ بيرون مىكند |
تا بود كين بند از پا بر كند |
|
|
چون دل و جانش چنين بيرون بود |
آن قفص را در گشايى؟ چون بود |
|
|
نه چنان مرغ قفص در اندهان |
گرد بر گردش به حلقه گربگان |
|
|
كى بود او را در اين خوف و حَزَن |
آرزوى از قفص بيرون شدن |
|
|
او همىخواهد كزين ناخوش حَصَص |
صد قفص باشد بگيرد اين قفص |
|
ب ٣٩٥٧- ٣٩٤٤ عاذل: سرزنش كننده.
نَدَم: پشيمانى.
مَنبل: بيشتر مهمل تنبل است.
|
تن كه لاغر بود، بود منبل |
پس چو فربه شود، شود كاهل |
|
(سنايى، به نقل از لغت نامه)