شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٩ - رو نهادن آن بنده عاشق سوى بخارا
رو نهادن آن بنده عاشق سوى بخارا
|
رو نهاد آن عاشق خونابه ريز |
دل طپان سوى بخارا گرم و تيز |
|
|
ريگ آمون پيش او همچون حرير |
آب جيحون پيش او چون آبگير |
|
|
آن بيابان پيش او چون گلستان |
مىفتاد از خنده او چون گل سِتان |
|
|
در سمرقند است قند امّا لبش |
از بخارا يافت و آن شد مذهبش |
|
|
اى بخارا عقل افزا بودهاى |
ليكن از من عقل و دين بربودهاى |
|
|
بدر مىجويم از آنم چون هلال |
صدر مىجويم در اين صفِّ نِعال |
|
|
چون سواد آن بخارا را بديد |
در سواد غم بياضى شد پديد |
|
|
ساعتى افتاد بىهوش و دراز |
عقل او پرّيد در بُستانِ راز |
|
|
بر سر و رويش گلابى مىزدند |
از گلاب عشقِ او غافل بُدند |
|
|
او گلستانى نهانى ديده بود |
غارت عشقش ز خود ببريده بود |
|
|
تو فسرده در خور اين دم نهاى |
با شكر مقرون نهاى گر چه نيى |
|
|
رخت عقلت با تو است و عاقلى |
كز جنوداً لَم تَرَوها غافلى |
|
ب ٣٨٦٩- ٣٨٥٨ خونابه ريز: گريان، كه به جاى اشك خون از ديده ريزد.
آمون: آموى، ريگزارى ميان مرو و بخارا.
|
ايمنى و بيم دنيا همسر يكديگرند |
ريگ آموى است بيم و ايمنى رود فرات |
|
(ديوان ناصر خسرو، مينوى و محقق، ص ٩٧) ظاهراً بيت مولانا متأثر از سروده رودكى است:
|
ريگ آموى و درشتى راه او |
زير پايم پرنيان آيد همى |
|