شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٨ - پيدا شدن روح القدس به صورت آدمى بر مريم به وقت برهنگى و غسل كردن و پناه گرفتن به حق تعالى
گاه وهمى براى شناخت او به پرواز در مىآيد، و چون تيرى در گذرگاه مىپرد ليكن در تراجع مىافتد و باز مىگردد و پيداست كه مضمون اين بيتها گرفته از خطبه ٩١ امير مؤمنان (ع) است:
«اگر وهم ما تير پرّان شود تا خود را به سر حدّ قدرت او رساند، و انديشه مبرّا از وسوسه بكوشد تا سمند فكرت به ژرفاى غيب ملكوتش براند، و دلها خود را در راه شناخت صفات او سر گشته و شيدا گرداند و باريك انديشى خرد خواهد تا به صفات او نرسيده ذات وى را داند، دست قدرتش بازش گرداند، چه خواهد پردههاى تاريك غيب را دَرَد و راه به ساحت خداى بىعيب برد. آن گاه پيشانى خورده باز گردد.» گاه جلوهاى از او ديده فكرتى را بربايد چنان كه پندارد او را ديد اما زودا كه بداند، هرگز بدو نخواهد رسيد. اراده پروردگار چنين اقتضا كرده است كه اين وهمها گاه در تكاپو افتد و گاه بياسايد، گاه پندارد او را يافته و گاه آگاه شود كه پندارى بافته.
اين تكاپو و آسايش همچون جوشش مردم است در روز براى كسب و كار و سود نمودن و به شب خفتن و آسودن.
|
چون كه قبضى آيدت اى راه رو |
آن صلاح توست آتش دل مشو |
|
|
ز آن كه در خرجى در آن بسط و گشاد |
خرج را دخلى ببايد ز اعتداد |
|
|
گر هماره فصل تابستان بُدى |
سوزش خورشيد در بستان شدى[١] |
|
|
مَنبِتَش را سوختى از بيخ و بن |
كه دگر تازه نگشتى آن كهن |
|
|
گر ترش روى است آن دى مشفق است |
صيف خندان است اما مُحرِق است |
|
|
چون كه قبض آيد تو در وى بسط بين |
تازه باش و چين ميفكن در جبين |
|
|
كودكان خندان و دانايان تُرش |
غم جگر را باشد و شادى ز شُش |
|
|
چشم كودك همچو خر در آخُر است |
چشم عاقل در حساب آخر است |
|
|
او در آخُر چرب مىبيند علف |
وين ز قصّاب آخرش بيند تلف |
|
|
آن علف تلخ است كين قصّاب داد |
بهر لَحمِ ما ترازويى نهاد |
|
|
رو ز حكمت خور علف كآن را خدا |
بىغرض داده است از محض عطا |
|
[١] در نسخه اساس،« زدى» بالاى« شدى» نوشته شده است.