شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٣ - قصه وكيل صدر جهان كه متهم شد و از بخارا گريخت از بيم جان، باز عشقش كشيد رو كشان كه كار جان سهل باشد عاشقان را
|
دوزخ از فُرقت چنان سوزان شده است |
پير از فرقت چنان لرزان شده است |
|
|
گر بگويم از فراق چون شرار |
تا قيامت يك بود از صد هزار |
|
|
پس ز شرح سوز او كم زن نفس |
رَبِّ سَلِّم رَبِّ سَلِّم گوى و بس |
|
|
هر چه از وى شاد گردى در جهان |
از فراق او بينديش آن زمان |
|
|
ز آن چه گشتى شاد بس كس شاد شد |
آخر از وى جَست و همچون باد شد |
|
|
از تو هم بجهد تو دل بر وى منه |
پيش از آن كو بجهد از وى تو بجه |
|
ب ٣٦٩٨- ٣٦٨٩ وَخِم: ناساز، ناخوش. (باد جان افزا و بازا مىشود.) حَرَض: تباهى و گداختن در اندوه، پژمردگى. حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ. (يوسف، ٨٥) درَّاك: (مبالغت از درك) نيك دريابنده.
سوزان شدن دوزخ از فرقت: دوزخ از خشم خداست، و خشم او از رحمت او دور است.
در حديث است كه پروردگار به دوزخ فرمود: «أنتَ عَذابى أنتَقِمُ بك مِمَّن شِئتُ.» و بهشت را فرمود: «أنتَ رَحمَتى أرحَمُ بِكَ مَن شِئتُ.» (كنز العمال، ج ١٤، ص ٥٤٤، حديث ٣٩٥٦١) و فرمودهى مولانا نزديك است بدان چه حافظ سروده است.
|
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر |
كنايتى است كه از روزگار هجران گفت |
|
لرزان شدن پير از فرقت: مقصود از فرقت جدايى از جوانى و نيروى بدنى است.
رَبِّ سَلِّم: پروردگارا برهان. (پروردگارا ما را به فراق خود مبتلا مگردان.) «شِعَارُ المُسلِمِينَ عَلَى الصِّراطِ يَومَ القِيامَةِ اللَّهمَّ سَلِّم سَلِّم.» (احاديث مثنوى، ص ٩٦) و در تفسير على بن ابراهيم اين جمله ذيل روايت طولانى ديده مىشود. (بحار الانوار، ج ٨، ص ٢٩٣) به مناسبت داستان جدا شدن وكيل صدر جهان از صدر و تاب فرقت نداشتن، سخن را به فراق و اثر آن مىكشاند و سرانجام با اين موعظت گفتار را پايان مىدهد كه به دنيا و آن چه در آن است دل نبايد بست و شاد نبايد شد كه از دست شدنى است چنان كه در دست ديگران نماند. پس بايد خود را از قيد آن رها ساخت.