شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٨ - حكمت ويران شدن تن به مرگ
حكمتِ ويران شدن تن به مرگ
|
من چو آدم بودم اوّل حبسِ كَرب |
پُر شد اكنون نسل جانم شرق و غرب |
|
|
من گدا بودم در اين خانه چو چاه |
شاه گشتم قصر بايد بهر شاه |
|
|
قصرها خود مر شهان را مأنَس است |
مرده را خانه و مكان گورى بس است |
|
|
انبيا را تنگ آمد اين جهان |
چون شهان رفتند اندر لا مكان |
|
|
مردگان را اين جهان بنمود فَر |
ظاهرش زفت و به معنى تنگ بَر |
|
|
گر نبودى تنگ اين افغان ز چيست؟ |
چون دو تا شد هر كه در وى بيش زيست؟ |
|
|
در زمان خواب چون آزاد شد |
ز آن مكان بنگر كه جان چون شاد شد |
|
|
ظالم از ظلمِ طبيعت باز رَست |
مرد زندانى ز فكر حبس جست |
|
|
اين زمين و آسمانِ بس فراخ |
سخت تنگ آمد به هنگام مُناخ |
|
|
جسم بند آمد فراخ و سخت تنگ |
خنده او گريه فخرش جمله ننگ |
|
ب ٣٥٤٣- ٣٥٣٤ كَرب: اندوه.
مَأنس: (اسمِ مكان) آرام جاى.
فَر: شكوه، بزرگى.
بَر: كنار.
دو تا شدن: پير گشتن، خميده شدن.
مضمون بيت نخست گرفته از فرمودهى على (ع) است در باره آدم: «او را بدين سراى فرود آورد تا دمى از رنج نياسايد و همى فرزندان زايد.» (نهج البلاغه، خطبه ١) مضمون ديگر بيتها را در مطاوى مثنوى و در گفته شاعران عارف مشرب مىتوان ديد: همانند ساختن جهان به زندان و مردن را به رفتن به عالم لا مكان. سخن به ظاهر از بلال است، و مقول قول عارفان كامل.