شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٥ - وفات يافتن بلال رضى الله عنه با شادى
وفات يافتن بلال رضى اللَّه عنه با شادى
|
چون بلال از ضعف شد همچون هلال |
رنگ مرگ افتاد بر روى بلال |
|
|
جفت او ديدش بگفتا وا حَرَب |
پس بلالش گفت نه نه وا طَرب |
|
|
تا كنون اندر حرب بودم ز زيست |
تو چه دانى مرگ چون عيش است و چيست |
|
|
اين همىگفت و رخش در عينِ گفت |
نرگس و گلبرگ و لاله مىشگفت |
|
|
تاب رو و چشمِ پر انوار او |
مىگواهى داد بر گفتار او |
|
|
هر سيه دل مىسيه ديدى و را |
مردم ديده سياه آمد چرا؟ |
|
|
مردم ناديده باشد رو سياه |
مردم ديده بود مرآتِ ماه |
|
|
خود كه بيند مردم ديده تو را |
در جهان، جز مردم ديده فزا |
|
|
چون به غير مردم ديدهاش نديد |
پس به غير او كه در رنگش رسيد؟ |
|
|
پس جز او جمله مقلِّد آمدند |
در صفات مردم ديده بلند |
|
|
گفت جفتش الفراق اى خوش خصال |
گفت نه نه الوصال است الوصال |
|
|
گفت جفت امشب غريبى مىروى |
از تبار و خويش غايب مىشوى |
|
|
گفت نه نه بلكه امشب جان من |
مىرسد خود از غريبى در وطن |
|
|
گفت رويت را كجا بينيم ما |
گفت اندر حلقه خاص خدا |
|
|
حلقه خاصش به تو پيوسته است |
گر نظر بالا كنى نه سوى پست |
|
|
اندر آن حلقه ز ربُّ العالمين |
نور مىتابد چو در حلقه نگين |
|
|
گفت ويران گشت اين خانه دريغ |
گفت اندر مه نگر منگر به ميغ |
|
|
كرد ويران تا كند معمورتر |
قومم أنبه بود و خانه مختصر |
|
ب ٣٥٣٣- ٣٥١٦ بِلال: ابن رَباح از سابقان در اسلام است. مولاى رسول ٦ بود و او وى را آزاد نمود (قاموس الرجال، ج ٢، ص ٣٩٣)، و بعضى گفتهاند آزاد كرده ابو بكر