شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٨ - حكايت آن زنى كه فرزندش نمىزيست بناليد، جواب آمد كه آن عوض رياضت توست و به جاى جهاد مجاهدان است تو را
حكايت آن زنى كه فرزندش نمىزيست بناليد، جواب آمد كه آن عوض رياضت توست و به جاى جهاد مجاهدان است تو را
|
آن زنى هر سال زاييدى پسر |
بيش از شش مه نبودى عمروَر |
|
|
يا سه مه يا چار مه گشتى تباه |
ناله كرد آن زن كه افغان اى اله |
|
|
نه مهم بار است و سه ماهم فَرَح |
نعمتم زوتر رَو از قوسِ قزح |
|
|
پيش مردان خدا كردى نفير |
زين شكايت آن زن از درد نَذير |
|
|
بيست فرزند اين چنين در گور رفت |
آتشى در جانشان افتاد تفت |
|
|
تا شبى بنمود او را جَنَّتى |
باقيى سبزى خوشى بىضَنَّتى |
|
|
باغ گفتم نعمت بىكيف را |
كاصل نعمتهاست و مجمع باغها |
|
|
ور نه لا عَينٌ رَأت چه جاى باغ |
گفت نور غيب را يزدان چراغ |
|
|
مثل نبود آن مثال آن بود |
تا برد بوى آن كه او حيران بود |
|
|
حاصل آن زن ديد آن را مست شد |
ز آن تجلّى آن ضعيف از دست شد |
|
|
ديد در قصرى نبشته نام خويش |
آنِ خود دانستش آن محبوب كيش |
|
|
بعد از آن گفتند كين نعمت و راست |
كو به جان بازى بجز صادق نخاست |
|
|
خدمت بسيار مىبايست كرد |
مر تو را تا بر خورى زين چاشت خورد |
|
|
چون تو كاهل بودى اندر التجا |
آن مصيبتها عوض دادت خدا |
|
|
گفت يا رب تا به صد سال و فزون |
اين چنينم دِه بريز از من تو خون |
|
|
اندر آن باغ او چو آمد پيش پيش |
ديد در وى جمله فرزندان خويش |
|
|
گفت از من گُم شد از تو گم نشد |
بىدو چشم غيب كس مردم نشد |
|
|
تو نكردى فصد و از بينى دويد |
خون افزون تا ز تب جانت رهيد |
|
|
مغز هر ميوه به است از پوستش |
پوست دان تن را و مغز آن دوستش |
|