شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٢ - خبر كردن خروس از مرگ خواجه
|
اين همه بازار بهر اين غرض |
بر دكانها شِسته بر بوى عوض |
|
|
صد متاع خوب عرضه مىكنند |
و اندرون دل عوضها مىتنند |
|
|
يك سلامى نشنوى اى مرد دين |
كه نگيرد آخرت آن آستين |
|
|
بىطمع نشنيدهام از خاص و عام |
من سلامى اى برادر و السّلام |
|
|
جز سلام حقّ هين آن را بجو |
خانه خانه جا به جا و كو به كو |
|
|
از دهان آدمىِّ خوش مشام |
هم پيام حق شنودم هم سلام |
|
|
وين سلام باقيان بر بوى آن |
من همىنوشم بدل خوشتر ز جان |
|
|
ز آن سلام او سلام حق شده است |
كآتش اندر دودمان خود زده است |
|
|
مُرده است از خود، شده زنده به رب |
ز آن بود اسرار حقّش در دو لب |
|
|
مردن تن در رياضت زندگى است |
رنج اين تن روح را پايندگى است |
|
|
گوش بنهاده بُد آن مرد خبيث |
مىشنود او از خروسش آن حديث |
|
ب ٣٣٦٥- ٣٣٤٨ سقيم: بيمار.
هالك: تَباه.
تنيدن: انديشيدن.
سلامِ حق: گرفته از قرآن كريم است: فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ. (انعام، ٥٤) آدمى خوش مشام: كنايت از مرد خدا. ولى و مرشد.
بوى: اميد.
آتش در دودمان زدن: خود و كسان خود را به حساب نياوردن. همه را در راه حق فدا نمودن.
داستان مردى را كه زبان خروس و سگ را ياد گرفت براى آن به ميان آورد، تا بگويد نقصان مال بلا گردان جان حيوانى است. آنان كه جان خود را در راه حق مىدهند يا در اين جهان رياضت را بر آسايش، و سختى را بر آسانى مىگزينند، براى آن است كه حق بهتر از آن را بديشان پاداش مىدهد. سپس به نكتهاى اشارت مىفرمايد كه اين جهان بازارى است داد و ستد را. هر كس هر چه دهد در پى گرفتن عوض است و آن كه