شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٣ - وحى آمدن از حق تعالى به موسى كه بياموزش چيزى كه استدعا كند يا بعضى از آن
وحى آمدن از حق تعالى به موسى كه بياموزش چيزى كه استدعا كند يا بعضى از آن
|
گفت يزدان تو بده بايستِ او |
بر گشا در اختيار آن دست او |
|
|
اختيار آمد عبادت را نمك |
ور نه مىگردد بناخواه اين فلك |
|
|
گردش او را نه اجر و نه عِقاب |
كه اختيار آمد هنر وقت حساب |
|
|
جمله عالم خود مسبّح آمدند |
نيست آن تسبيح جبرى مُزدمند |
|
|
تيغ در دستش نه از عجزش بِكَن |
تا كه غازى گردد او يا راه زن |
|
|
ز آن كه كَرَّمنا شد آدم ز اختيار |
نيم زنبور عسل شد نيم مار |
|
|
مؤمنان كانِ عسل زنبور وار |
كافران خود كان زهرى همچو مار |
|
|
ز آن كه مؤمن خورد بگزيده نبات |
تا چو نخلى گشت رِيق او حيات |
|
|
باز كافر خورد شربت از صَديد |
هم ز قوتش زهر شد در وى پديد |
|
|
اهل الهام خدا عَينُ الحَيات |
اهل تسويل هو اسمُّ الممات |
|
|
در جهان اين مدح و شاباش و زهى |
ز اختيار است و حفاظِ آگهى |
|
|
جمله رندان چون كه در زندان بوند |
متّقى و زاهد و حق خوان شوند |
|
|
چون كه قدرت رفت كاسد شد عمل |
هين كه تا سرمايه نستاند اجل |
|
|
قدرتت سرمايه سود است هين |
وقت قدرت را نگه دار و ببين |
|
|
آدمى بر خنگِ كَرَّمنا سوار |
در كف در كَش عنان اختيار |
|
|
باز موسى داد پند او را به مهر |
كه مرادت زرد خواهد كرد چهر |
|
|
ترك اين سودا بگو وز حق بترس |
ديو دادستت براى مكر درس |
|
ب ٣٣٠١- ٣٢٨٥ بايست: آن چه مىخواهد. آن چه بدان نياز دارد.