شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٠ - استدعاى آن مرد از موسى زبان بهايم با طيور
استدعاى آن مرد از موسى زبان بهايم با طيور
|
گفت موسى را يكى مرد جوان |
كه بياموزم زبان جانوران |
|
|
تا بود كز بانگ حيوانات و دد |
عبرتى حاصل كنم در دين خود |
|
|
چون زبانهاى بنى آدم همه |
در پى آب است و نان و دمدمه |
|
|
بوكِ حيوانات را دردى دگر |
باشد از تدبير، هنگام گذر |
|
|
گفت موسى رو گذر كن زين هوس |
كين خطر دارد بسى در پيش و پس |
|
|
عبرت و بيدارى از يزدان طلب |
نه از كتاب و از مقال و حرف و لب |
|
|
گرمتر شد مرد ز آن منعش كه كرد |
گرمتر گردد همى از منع مرد |
|
|
گفت اى موسى چو نور تو بتافت |
هر چه چيزى بود چيزى از تو يافت |
|
|
مر مرا محروم كردن زين مراد |
لايق لطفت نباشد اى جواد |
|
|
اين زمان قائم مقام حق توى |
يأس باشد گر مرا مانع شوى |
|
|
گفت موسى يا رب اين مرد سليم |
سخره كردستش مگر ديو رجيم |
|
|
گر بياموزم زيان كارش بود |
ور نياموزم دلش بد مىشود |
|
|
گفت اى موسى بياموزش كه ما |
رد نكرديم از كرم هرگز دعا |
|
|
گفت يا رب او پشيمانى خورد |
دست خايد جامهها را بر درد |
|
|
نيست قدرت هر كسى را سازوار |
عجز بهتر مايه پرهيزكار |
|
|
فقر از اين رو فخر آمد جاودان |
كه به تقوى ماند دست نارسان |
|
|
ز آن غنا و ز آن غنى مردود شد |
كه ز قدرت صبرها بدرود شد |
|
|
آدمى را عجز و فقر آمد امان |
از بلاى نفس پر حرص و غمان |
|
|
آن غم آمد ز آرزوهاى فضول |
كه بد آن خو كرده است آن صيد غول |
|
|
آرزوى گِل بود گل خواره را |
گُلشكر نگوارد آن بىچاره را |
|
ب ٣٢٨٤- ٣٢٦٥