شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠ - قصه اهل سبا و طاغى كردن نعمت ايشان را
ظاهرى است از داستان، و نينديشيدن به ماجرا و پىآمد آن.
فراغ: آسودگى خاطر.
بد رَگ: بد سرشت، بد كار.
داستانهاى قرآن كريم همگى براى آن است كه مردمان از آن چه بر گذشتگان رفته است، پند گيرند. از جمله، داستان «مردم سبا» كه قدر نعمت ندانستند، غفلت ورزيدند و ناسپاسى كردند و پايان كار آنان عذاب الهى بود. قرآن را بايد خواند و معنى آن را دانست و به كار برد. آن كه قرآن مىخواند و معنى آن را در نمىيابد، يا اگر دريافت، بدان توجهى ندارد، همچون كوهى است كه بانگ در آن منعكس مىشود اما كوه را از معنى بانگ آگاهى نيست.
|
مر سگى را لقمه نانى ز دَر |
چون رسد بر در همىبندد كمر |
|
|
پاسبان و حارس در مىشود |
گر چه بر وى جور و سختى مىرود |
|
|
هم بر آن در باشدش باش و قرار |
كفر دارد كرد غيرى اختيار |
|
|
ور سگى آيد غريبى روز و شب |
آن سگانش مىكنند آن دم ادب |
|
|
كه برو آن جا كه اوّل منزل است |
حقّ آن نعمت گروگانِ دل است |
|
|
مىگزندش كه برو بر جاى خويش |
حقّ آن نعمت فرو مگذار بيش |
|
|
از دَرِ دل و اهلِ دل آب حيات |
چند نوشيدى و واشد چشمهات |
|
|
بس غذاى سُكر و وجد و بىخودى |
از درِ اهل دلان بر جان زدى |
|
|
باز اين در را رها كردى ز حرص |
گِرد هر دكّان همىگردى ز حرص |
|
|
بر دَرِ آن مُنعمانِ چرب ديگ |
مىدوى بهر ثَريدِ مرده ريگ |
|
|
چربش اينجا دان كه جان فربه شود |
كارِ نااوميد اينجا به شود |
|
ب ٢٩٧- ٢٨٧ كمر بستن: كنايت از ملازم شدن. آماده خدمت شدن.
حارس: نگهبان.
باش: بودن، ساكن گشتن.
كفر دارد كرد ...: ديگرى گزيدن را كافر نعمتى مىداند.
شيخ بهايى را داستانى است كه گويا از سروده مولانا متأثر است: