شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٤ - آمدن آن زن كافر با طفل شير خواره به نزديك مصطفى
آمدن آن زن كافر با طفل شير خواره به نزديك مصطفى ٧ و ناطق شدن، عيسىوار به معجزات رسول صَلّى اللَّهُ عَلَيه و سلّم
|
هم از آن دِه يك زنى از كافران |
سوى پيغمبر دوان شد ز امتحان |
|
|
پيش پيغمبر در آمد با خِمار |
كودكى دو ماهه زن را بر كنار |
|
|
گفت كودك سَلَّمَ اللَّهُ عَلَيك |
يا رسولَ اللَّه قَد جِئنا إلَيك |
|
|
مادرش از خشم گفتش هى خموش |
كيت افكند اين شهادت را به گوش؟ |
|
|
اين كيت آموخت اى طفل صغير؟ |
كه زبانت گشت در طفلى جَرير |
|
|
گفت حقّ آموخت آن گه جبرئيل |
در بيان با جبرئيلم من رَسيل |
|
|
گفت كو گفتا كه بالاى سرت |
مىنبينى كن به بالا منظرت |
|
|
ايستاده بر سر تو جبرئيل |
مر مرا گشته به صد گونه دليل |
|
|
گفت مىبينى تو گفتا كه بلى |
بر سرت تابان چو بدرى كاملى |
|
|
مىبياموزد مرا وصفِ رسول |
ز آن علوّم مىرهاند زين سفول |
|
|
پس رسولش گفت اى طفلِ رَضيع |
چيست نامت باز گو و شو مطيع |
|
|
گفت نامم پيش حق عبدُ العزيز |
عبد عُزَّى پيش اين يك مشت حيز |
|
|
من ز عزّى پاك و بيزار و برى |
حقّ آن كه دادت اين پيغمبرى |
|
|
كودك دو ماهه همچون ماه بدر |
درس بالغ گفته چون اصحاب صدر |
|
|
پس حُنوط آن دم ز جنّت در رسيد |
تا دماغ طفل و مادر بو كشيد |
|
|
هر دو مىگفتند كز خوفِ سُقوط |
جان سپردن به بر اين بوى حُنوط |
|
|
آن كسى را كش معرِّف حق بود |
جامد و ناميش صد صَدَّق زند |
|
|
آن كسى را كش خدا حافظ بود |
مرغ و ماهى مر و را حارس شود |
|
ب ٣٢٣٦- ٣٢١٩ انقروى در شرح خود از نزهة الناظر از ابو هريره روايت كند كه زنى با كودكى كه هيچ گاه