شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٧ - ديدن خواجه غلام خود را سپيد و ناشناختن كه اوست و گفتن كه غلام مرا تو كشتهاى خونت گرفت و خدا تو را به دست من انداخت
ديدن خواجه غلام خود را سپيد و ناشناختن كه اوست و گفتن كه غلام مرا تو كشتهاى خونت گرفت و خدا تو را به دست من انداخت
|
خواجه از دورش بديد و خيره ماند |
از تحيّر اهل آن دِه را بخواند |
|
|
راويه ما اشتر ما هست اين |
پس كجا شد بنده زنگى جبين |
|
|
اين يكى بدرى است مىآيد ز دور |
مىزند بر نور روز از روش نور |
|
|
كو غلام ما مگر سر گشته شد؟ |
يا بدو گرگى رسيد و كشته شد؟ |
|
|
چون بيامد پيش گفتش كيستى |
از يمن زادى و يا تُركيستى |
|
|
كو غلامم را چه كردى راست گو |
گر بكشتى وانما حيلت مجو |
|
|
گفت اگر كشتم به تو چون آمدم |
چون به پاى خود در اين خون آمدم |
|
|
كو غلام من؟ بگفت اينك منم |
كرد دست فضل يزدان روشنم |
|
|
هر چه مىگويى؟ غلام من كجاست |
هين نخواهى رَست از من جز به راست |
|
|
گفت اسرار تو را با آن غلام |
جمله وا گويم يكايك من تمام |
|
|
ز آن زمانى كه خريدى تو مرا |
تا به اكنون باز گويم ماجرا |
|
|
تا بدانى كه همانم در وجود |
گر چه از شبديز من صبحى گشود |
|
|
رنگ ديگر شد و ليكن جان پاك |
فارغ از رنگ است و از اركان و خاك |
|
ب ٣١٨٨- ٣١٧٦ راويه: مشك آب.
زنگى جبين: كنايت از سياه چهره.
بدر: ماه تمام، و در اينجا كنايت از سپيد چهره و زيبا رو.
از يمن و ترك زادن: كنايت از سپيد چهره بودن.
شبديز: (مركب از شب+ ديز: رنگ) سيه فام.