شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٩ - قصه عشق صوفى بر سفره تهى
|
ذوق پنهان نقشِ نان چون سفرهاى است |
نان بىسفره ولى را بهرهاى است |
|
٢٥٤٣- ٢٥٤٢/ ٣ (نگاه كنيد به: شرح آن بيت) كسانى كه به حيات جسمانى و متعلّقات آن دل بستهاند از حيات معنوى آگاهى ندارند.
|
نيست شو نيست از خودى زيرا |
بتر از هستيت جنايت نيست |
|
(ديوان كبير، ب ٥٢٩٤)
|
عاشقان را كار نبود با وجود |
عاشقان را هست بىسرمايه سود |
|
|
بال نه و گرد عالم مىپرند |
دست نه و گو ز ميدان مىبرند |
|
|
آن فقيرى كو ز معنى بوى يافت |
دست ببريده همى زنبيل بافت |
|
|
عاشقان اندر عدم خيمه زدند |
چون عدم يك رنگ و نفس واحدند |
|
|
شير خواره كى شناسد ذوق لوت |
مر پرى را بوى باشد لوت و پوت |
|
|
آدمى كى بو برد از بوى او |
چون كه خوى اوست ضدّ خوى او |
|
|
يابد از بو آن پَرِّى بوى كش |
تو نيابى آن ز صد من لوت خوش |
|
|
پيش قبطى خون بود آن آب نيل |
آب باشد پيش سبطىِّ جميل |
|
|
جاده باشد بحر ز اسرائيليان |
غرقه گه باشد ز فرعونِ عوان |
|
ب ٣٠٢٨- ٣٠٢٠ آن فقير: نگاه كنيد به: شرح بيت ١٧٠٤/ ٣.
خيمه در عدم زدن: كنايت از خود را نيست انگاشتن. همه هستى را از خدا دانستن. محو در حق گشتن.
نفس واحد:
|
چون از ايشان مجتمع بينى دو يار |
هم يكى باشند و هم ششصد هزار |
|
|
بر مثال موجها اعدادشان |
در عدد آورده باشد بادشان |
|
١٨٥- ١٨٤/ ٢ بُوى، لوت پرى بودن: تا آن جا كه در كتابهاى حديث تتبع كردم خوراك جن را استخوان و پهن نوشتهاند. (صحيح بخارى، باب مناقب انصار. سنن نسائى، ج ١، ص ٤١.