شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٥ - آمدن پيغامبران حق به نصيحت اهل سبا
|
بس عزيزى كه به ناز اشكار شد |
چون شكارت شد بَرِ تو خوار شد |
|
|
آشنايى عقل با عقل از صفا |
چون شود، هر دم فزون باشد ولا |
|
|
آشنايى نفس با هر نفس پست |
تو يقين مىدان كه دم دم كمتر است |
|
|
ز آن كه نفسش گردِ علّت مىتند |
معرفت را زود فاسد مىكند |
|
|
گر نخواهى دوست را فردا نفير |
دوستى با عاقل و با عقل گير |
|
|
از سَموم نفس چون با علّتى |
هر چه گيرى تو مرض را آلتى |
|
|
گر بگيرى گوهرى سنگى شود |
ور بگيرى مهر دل جنگى شود |
|
|
ور بگيرى نكته بكرى لطيف |
بعد دركت گشت بىذوق و كثيف |
|
|
كه من اين را بس شنيدم كهنه شد |
چيز ديگر گو بجز آن اى عَضُد |
|
|
چيز ديگر تازه و نو گفته گير |
باز فردا ز آن شوى سير و نفير |
|
ب ٢٦٩٦- ٢٦٨٤ كيميا: معنى لغوى آن روشن است. در اين بيت مقصود آن چه علتى را فراهم آورد كه در بيت ٢٦٧٧/ ٣ بدان اشارت كرد.
مرگ و جسك:
|
مرگ و جسك اى اهل انكار و نفاق |
عاقبت خواهد بُدن اين اتّفاق |
|
٢١٩١/ ٣ آن صفت: اشارت به علتى كه در بيت ٢٦٧٧/ ٣ گذشت.
آشنايى عقل با عقل:
|
عقل با عقل دگر دو تا شود |
نور افزون گشت و ره پيدا شود |
|
|
نفس با نفس دگر خندان شود |
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود |
|
٢٧- ٢٦/ ٢ نفير: گريزان.
تأكيد مضمون بيتهاى پيش است كه چون دل بيمار گردد، طبيعت دگرگون شود و بيمار از آن چه به سود اوست برمد، و بدان چه به زيانش باشد روى آورد. از نيكان بگريزد و با بدان در آميزد، طبعش دگرگون گردد و عقلش زبون.
|
دفع علّت كن چو علّت خَو شود |
هر حديثى كهنه پيشت نو شود |
|