شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٢ - سؤال كردن بهلول آن درويش را
سؤال كردن بهلول آن درويش را
|
گفت بهلول آن يكى درويش را |
چونى اى درويش؟ واقف كن مرا |
|
|
گفت چون باشد كسى كه جاودان |
بر مراد او رود كار جهان |
|
|
سيل و جوها بر مراد او روند |
اختران ز آن سان كه خواهد آن شوند |
|
|
زندگى و مرگ، سرهنگان او |
بر مراد او روانه كو بكو |
|
|
هر كجا خواهد فرستد تعزيت |
هر كجا خواهد ببخشد تَهنيت |
|
|
سالكان راه هم بر گام او |
ماندگان از راه، هم در دام او |
|
|
هيچ دندانى نخندد در جهان |
بىرضا و امر آن فرمان روان |
|
|
گفت اى شه راست گفتى همچنين |
در فرو سيماى تو پيداست اين |
|
|
اين و صد چندينى اى صادق و ليك |
شرح كن اين را بيان كن نيك نيك |
|
|
آن چنان كه فاضل و مردِ فضول |
چون به گوش او رسد آرد قبول |
|
|
آن چنانش شرح كن اندر كلام |
كه از آن هم بهره يابد عقل عام |
|
|
ناطق كامل چو خوان پاشى بود |
خوانش بَر، هر گونه آشى بود |
|
|
كه نماند هيچ مهمان بىنوا |
هر كسى يابد غذاى خود جدا |
|
|
همچو قرآن كه به معنى هفت توست |
خاص را و عام را مطعم در اوست |
|
ب ١٨٩٦- ١٨٨٣ بُهلول: از عقلاى مجانين. كنيه او را ابو وُهَيْب نوشتهاند. در دهه آخر سده دوم هجرى در كوفه در گذشت. آن چه مولانا به بهلول نسبت داده است در برخى روايتها ديده مىشود.
اما نسبت آن به داود است از جمله در توحيد صدوق از امير المؤمنين (ع) آمده است كه «أوْحَى اللَّهُ تَعَالى الى داودَ يا داودُ تُرِيدُ و اريد وَ لا يكونُ إلَّا ما اريد فإن أسْلَمتَ لِما اريد أعطيتُكَ ما تُريد ...: اى داود مىخواهى و مىخواهم، و جز آن چه مىخواهم نخواهد شد. پس اگر بدان چه مىخواهم گردن نهى تو را آن مىدهم كه خواهى.» (بحار الانوار،