شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩ - باز گشتن به حكايت پيل
باز گشتن به حكايت پيل
|
گفت ناصح بشنويد اين پند من |
تا دل و جانانتان نگردد ممتحَن |
|
|
با گياه و برگها قانع شويد |
در شكار پيل بچگان كم رويد |
|
|
من برون كردم ز گردن وام نُصح |
جز سعادت كى بود أنجام نُصح |
|
|
من به تبليغ رسالت آمدم |
تا رهانم مر شما را از ندم |
|
|
همين مبادا كه طبع رهتان زند |
طمعِ برگ از بيخهاتان بر كند |
|
|
اين بگفت و خير بادى كرد و رفت |
گشت قحط و جوعشان در راه زَفت |
|
|
ناگهان ديدند سوى جادهاى |
پورِ پيلى فربهى نوزادهاى |
|
|
اندر افتادند چون گرگانِ مست |
كه پاك خوردندش فرو شستند دست |
|
|
آن يكى همره نخورد و پند داد |
كه حديث آن فقيرش بود ياد |
|
|
از كبابش مانع آمد آن سخن |
بخت نو بخشد تو را عقلِ كهن |
|
|
پس بيفتادند و خفتند آن همه |
و آن گرسنه چون شبان اندر رمه |
|
|
ديد پيلى سهمناكى مىرسيد |
أوّلا آمد سوى حارِس دويد |
|
|
بوى مىكرد آن دهانش را سه بار |
هيچ بويى زو نيامد ناگوار |
|
|
چند بارى گِردِ او گشت و برفت |
مر و را نازُرد آن شه پيل زفت |
|
|
مر لب هر خفتهاى را بوى كرد |
بوى مىآمد و را ز آن خفته مرد |
|
|
از كباب پيل زاده خورده بود |
بر درانيد و بكشتش پيل زود |
|
|
در زمان او يك بيك را ز آن گروه |
مىدرانيد و نبودش ز آن شكوه |
|
|
بر هوا انداخت هر يك را گزاف |
تا همىزد بر زمين مىشد شكاف |
|
ب ١٥٥- ١٣٨ ناصح: اندرز دهنده، (نگاه كنيد به: شرح بيت ٦٩/ ٣) و در آن ايهامى است به اولياى خدا كه بندگان را از گناه مىترسانند.