شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦ - بقيه قصه متعرضان پيل بچگان
گفتن نتواند.» (نهج البلاغه، خطبه ٢٢١)
|
مىشمارد مىدهد زر بىوُقوف |
تا كه خالى گردد و آيد خُسوف |
|
|
گر ز كُه بستانى و ننهى به جاى |
اندر آيد كوه ز آن دادن ز پاى |
|
|
پس بنه بر جاى، هر دم را عوض |
تا ز وَ اسجُد وَ اقتَرِب يابى غرض |
|
|
در تمامى كارها چندين مكوش |
جز به كارى كه بود در دين مكوش |
|
|
عاقبت تو رفت خواهى ناتمام |
كارهايت أبتَر و نانِ تو خام |
|
|
و آن عمارت كردن گور و لَحد |
نه به سنگ است و به چوب و نه لُبَد |
|
|
بلكه خود را در صفا گورى كنى |
در مِنىِّ او كنى دفن منى |
|
|
خاك او گردى و مدفونِ غمش |
تا دَمت يابد مددها از دَمش |
|
|
گورخانه و قبّهها و كنگره |
نبود از اصحابِ معنى آن سَره |
|
|
بنگر اكنون زنده اطلس پوش را |
هيچ اطلس دست گيرد هوش را |
|
|
در عذاب مُنكر است آن جان او |
كژدمِ غم در دل غمدانِ او |
|
|
از برون بر ظاهرش نقش و نگار |
وز درون ز انديشهها او زار زار |
|
|
و آن يكى بينى در آن دلق كهن |
چون نبات انديشه و شكّر سخن |
|
ب ١٣٧- ١٢٥ وُقوف: در مثنوى بيشتر به معنى آگاهى و اطلاع به كار رفته است.
|
عقل فرعون ذَكىِّ فيلسوف |
كور گشت از تو نيابيد او وقوف |
|
٢٦٦٥/ ٢ ليكن در اين بيت «بىوُقُوف» به معنى بىوقفه، بدون درنگ است. و نزديك است به سروده خاقانى كه در صفحه ٢٥ (ذيل «دينار اشمر») نوشته شد.
خُسوف: در لغت به معنى «گرفتن ماه» است، ليكن در اين بيت استعارت از رفتن جان از تن است و پايان يافتن روزهاى زندگى.
|
داد حق عمرى كه هر روزى از آن |
كس نداند قيمت آن در جهان |
|
|
خرج كردم عمر خود را دم بدم |
در دميدم جمله را در زير و بم |
|
٢١٩١- ٢١٩٠/ ١ گر ز كُه بستانى: نظير: