شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٧ - رفتن مادران كودكان به عيادت اوستاد
رفتن مادران كودكان به عيادت اوستاد
|
بامدادان آمدند آن مادران |
خُفته استا همچو بيمار گران |
|
|
هم عرق كرده ز بسيارى لحاف |
سر ببسته رو كشيده در سجاف |
|
|
آه آهى مىكند آهسته او |
جملگان گشتند هم لا حول گو |
|
|
خير باشد اوستاد اين درد سر |
جان تو ما را نبوده است زين خبر |
|
|
گفت من هم بىخبر بودم از اين |
آگهم مادر غَران كردند هين |
|
|
من بُدم غافل به شغل قال و قيل |
بود در باطن چنين رنجى ثقيل |
|
|
چون به جد مشغول باشد آدمى |
او ز ديدِ رنج خود باشد عَمى |
|
|
از زنانِ مصر يوسف شد سَمَر |
كه ز مشغولى بشد ز ايشان خبر |
|
|
پاره پاره كرده ساعدهاى خويش |
روح واله كه نه پس بيند نه پيش |
|
|
اى بسا مرد شجاع اندر حِراب |
كه ببرّد دست يا پايش ضِراب |
|
|
او همان دست آورد درگير و دار |
بر گمان آن كه هست او برقرار |
|
|
خود ببيند دست رفته در ضرر |
خون از او بسيار رفته بىخبر |
|
ب ١٦٠٨- ١٥٩٧ سجاف: در لغت به معنى «كرانه پرده» است، ليكن مولانا آن را به معنى مطلق «پوشش» يا «روى پوش» به كار برده است.
عمى: كور.
|
صد هزاران نام و او يك آدمى |
صاحب هر وصفش از وصفى عمى |
|
٣٦٧٦/ ٢ لا حول گو: نگاه كنيد به: شرح بيت ٦٣٩/ ٢.
زنان مصر: اشارت است بدان چه در قرآن كريم در سوره يوسف آمده است: زنانى از شهر گفتند زن عزيز از غلام خود كام مىجويد، دوستى غلام دل او را پر كرده است چون