شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٤ - در جامه خواب افتادن استاد و ناليدن او از وهم رنجورى
در جامه خواب افتادن استاد و ناليدن او از وهم رنجورى
|
جامه خواب آوردن و گسترد آن عجوز |
گفت امكان نه و باطن پر ز سوز |
|
|
گر بگويم متّهم دارد مرا |
ور نگويم جِد شود اين ماجرا |
|
|
فالِ بَد رنجور گرداند همى |
آدمى را كه نبودستش غمى |
|
|
قول پيغمبر قَبُولُه يُفرَضُ |
إن تَمارَضتُم لَدَينا تَمرَضُوا |
|
|
گر بگويم او خيالى بر زند |
فعل دارد زن كه خلوت مىكند |
|
|
مر مرا از خانه بيرون مىكند |
بهر فسقى فعل و افسون مىكند |
|
|
جامه خوابش كرد و استاد اوفتاد |
آه آه و ناله از وى مىبزاد |
|
|
كودكان آن جا نشستند و نهان |
درس مىخواندند با صد اندُهان |
|
|
كين همه كرديم و ما زندانييم |
بد بنايى بود ما بد بانييم |
|
ب ١٥٨٤- ١٥٧٦ گفت: (مصدر مرخم) گفتن، گفتار. و مىتوان آن را فعل و «عجوز» را فاعل گرفت. (در حالى كه درون او از رنج مىسوخت با خود گفت امكان مخالفت نيست.) ولى اين تعبير متكلفانه است.
ماجَرا جو شدن: كنايت از به درازا كشيدن و بسيار شدن.
قَبُولُه يُفرض: پذيرفتن آن واجب است.
إن تَمارَضتُم لَدَينا: اگر نزد ما خود را به بيمارى بزنيد، بيمار مىشويد. گرفته از عبارتى است كه آن را حديث پنداشتهاند: لا تَمارَضُوا فَتَمرَضُوا. (شرح انقروى) و نيز: لا تَمارَضُوا فَتَمرَضوا وَ لا تَحفِرُوا قُبُورَكُم فَتَمُوتُوا. (احاديث مثنوى، ص ١٢، از كنوز الحقائق)
|
گفت پيغمبر كه رنجورى به لاغ |
رنج آرد تا بميرد چون چراغ |
|
١٠٧٠/ ١ خيال بر زدن: پنداشتن، گمان بد بردن.