شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٢ - رنجور شدن اوستاد به وهم
رنجور شدن اوستاد به وهم
|
گشت استا سست از وهم وز بيم |
بر جهيد و مىكشانيد او گليم |
|
|
خشمگين با زن كه مهرِ اوست سست |
من بدين حالم نپرسيد و نجُست |
|
|
خود مرا آگه نكرد از رنگِ من |
قصد دارد تا رهد از ننگِ من |
|
|
او به حُسن و جلوه خود مست گشت |
بىخبر كز بام افتادم چو طشت |
|
|
آمد و در را به تندى واگشاد |
كودكان اندر پىِ آن اوستاد |
|
|
گفت زن خير است چون زود آمدى |
كه مبادا ذاتِ نيكت را بدى |
|
|
گفت كورى رنگ و حال من ببين |
از غم بيگانگان اندر حَنين |
|
|
تو درون خانه از بغض و نفاق |
مىنبينى حال من در احتِراق |
|
|
گفت زن اى خواجه عيبى نيستت |
وهم و ظنِّ لاشِ بىمعنيستت |
|
|
گفتش اى غَر تو هنوزى در لجاج |
مىنبينى اين تغيّر و ارتجاج |
|
|
گر تو كور و كر شدى ما را چه جُرم |
ما در اين رنجيم و در اندوه و گُرم |
|
|
گفت اى خواجه بيارم آينه |
تا بدانى كه ندارم من گُنه |
|
|
گفت رو مَه تو رهى مَه آينهات |
دائما در بغض و كينى و عَنَت |
|
|
جامه خواب مرا زو گُستران |
تا بخسبم كه سر من شد گِران |
|
|
زن توقّف كرد مردش بانگ زد |
كاى عدو زوتر، تو را اين مىسزد |
|
ب ١٥٧٥- ١٥٦١ گليم كشاندن: گليم دو گونه بوده است يكى آن كه از پشم يا مو بافته بود و مىپوشيدند.
|
گر نباشد اسب خر بس مركبم |
ور نيابم خزّ در پوشم گليم |
|
(ديوان ناصر خسرو، مينوى، محقق، ص ١٩٥) و ديگرى فرش زير انداز، و در اين بيت به معنى نخست است. (چون خود را بيمار مىپنداشت در رفتن، پوشش خويش را كه گليمى بود با خود مىكشاند.)