شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢١ - داستان مشغول شدن عاشقى به عشق نامه خواندن و مطالعه كردن عشق نامه در حضور معشوق خويش، و معشوق آن را ناپسند داشتن كه طلب الدليل عند حضور المدلول قبيح و الاشتغال بالعلم بعد الوصول إلى المعلوم مذموم
|
صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق |
نيست فردا گفتن از شرط طريق |
|
١٣٣/ ١ (نگاه كنيد به: شرح بيت ١٣٣/ ١) صافى: ابو الوقت. كه وقت و حال در فرمان اوست.
سبزوارى را در توجيه اين بيت عبارتى لطيف است: «گويند صوفيى به صافيى رسيد، صافى از آن صوفى پرسيد، در چه مقامى؟ گفت در مقام توكل. و بعد از چندى كه ملاقات افتاد پرسيد در چه مقامى. گفت در مقام صبر. و بعد از مدتى باز پرسيد در چه مقامى؟ گفت در مقام رضا. فرمود تمام عمر خود مشغول به خود و اصلاح خود بودى پس كى مشغول به خدايى؟» در انتظار حال و وقت بودن از خصوصيات سالكى است كه در سير به انتها نرسيده.
آن كه منتهى است حال و وقت در اختيار اوست.
|
آن كه يك دم كم، دمى كامل بود |
نيست معبود خليل، آفِل بود |
|
|
و آن كه آفل باشد و گه آن و اين |
نيست دل بر لا احِبُّ الآفِلين |
|
|
آن كه او گاهى خوش و گه ناخوش است |
يك زمانى آب و يك دم آتش است |
|
|
بُرج مه باشد و ليكن ماه نه |
نقشِ بُت باشد ولى آگاه نه |
|
|
هست صوفىِّ صفا جو ابنِ وقت |
وقت را همچون پدر بگرفته سخت |
|
|
هست صافى غرق عشق ذو الجلال |
ابنِ كس نه فارغ از اوقات و حال |
|
|
غرقه نورى كه او لَم يُولَد است |
لَم يَلِد لَم يُولَد آنِ ايزد است |
|
|
رو چنين عشقى بجو گر زندهاى |
ور نه وقت مُختلف را بندهاى |
|
|
منگر اندر نقش زشت و خوب خويش |
بنگر اندر عشق و در مطلوب خويش |
|
|
منگر آن كه تو حقيرى يا ضعيف |
بنگر اندر همّت خود اى شريف |
|
|
تو به هر حالى كه باشى مىطلب |
آب مىجو دائما اى خشك لب |
|
|
كآن لبِ خشكت گواهى مىدهد |
كو به آخِر بر سر منبع رسد |
|
|
خشكىِ لب هست پيغامى ز آب |
كه به مات آرد يقين اين اضطراب |
|
|
كين طلبكارى مبارك جُنبشى است |
اين طلب در راه حق مانع كُشى است |
|
|
اين طلب مفتاحِ مطلوبات توست |
اين سپاه و نصرتِ راياتِ توست |
|