شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٤ - تهديد كردن فرعون موسى را
تهديد كردن فرعون موسى را ٧
|
گفت فرعونش چرا تو اى كليم |
خلق را كشتى و افكندى تو بيم |
|
|
در هزيمت از تو افتادند خلق |
در هزيمت كشته شد مردم ز زَلق |
|
|
لاجرم مردم تو را دشمن گرفت |
كين تو در سينه مرد و زن گرفت |
|
|
خلق را مىخواندى بر عكس شد |
از خلافت مردمان را نيست بُد |
|
|
من هم از شرَّت اگر پس مىخزم |
در مكافات تو ديگى مىپزم |
|
|
دل از اين بر كن كه بفريبى مرا |
يا بجز قَى پس روى گردد تو را |
|
|
تو بدان غرّه مشو كش ساختى |
در دل خلقان هراس انداختى |
|
|
صد چنين آرى و هم رسوا شوى |
خوار گردى ضُحكَه غوغا شوى |
|
|
همچو تو سالوس بسياران بُدند |
عاقبت در مصر ما رسوا شدند |
|
ب ١٠٧٥- ١٠٦٧ خلق را كشتى: آن چه در داستانهاى انبيا آمده اين است كه اژدها طلسمهاى ساحران را بخورد و رو به كوشك فرعون نهاد و كوشك از جا كند و به هوا انداخت. (قصص) الانبياء جويرى، ص ١٠٣) اما كشتن خلق در آن مجلس بر اثر افكندن عصا چنان كه نوشته شد در تفسيرها آمده است. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١١٠٢/ ٣) زَلق: به معنى زَلَق به كار رفته است و «زَلق» در لغت لغزش جاى است، و «زَلَق» لغزيدن.
خلاف: دشمنى.
بُد: بدّ: چاره.
پس خزيدن: واپس رفتن. مجازاً: دورى كردن.
ديگ پختن: تدبير كردن.
|
چون قضا ديگ حادثات پزد |
ناظرش حزمِ پيش بين تو باد |
|
(انورى)