شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦١ - حكايت مارگير كه اژدهاى فسرده را مرده پنداشت در ريسمانهاش پيچيد و آورد به بغداد
گردن مىافراشتند و بانگ بر مىداشتند.
گلو كشيدن: فرياد بر آوردن (از شكفتگى).
زَمهَرير: سرماى بسيار سخت، شدت سرما.
حفيظ: نگاهبان، مراقب.
چاقا چاق: (اسم صوت) طراق طراق، آوازى كه از شكستن چيزى بر آيد.
سكستن: گسستن.
گرگ را بيدار كرد ...: نظير آن چه در زبان عرب مثل است «الباحِثُ عَن حَتفِهِ بِظِلفِهِ.» «كه كندى به سم بهر خود گوارا.» (اديب پيش آورى، به نقل از امثال و حكم) حجّاج را بايد حِجّيج (ممال) خواند. حجاج بن يوسف ثقفى (وفات ٩٥ ه. ق) از جانب عبد الملك، پسر مروان، حكومت حجاز را داشت. سپس عراق بدان ضميمه شد. ستم بسيار كرد و خون بسيار ريخت. «اژدها» را در كشتن مردمان به «حجّاج» همانند كرده است كه خونريزى براى او آسان بود.
خويشتن بر استنى پيچيد: گويند اژدها چون جاندارى را به كام فرو برد خود را بر درختى يا ستونى پيچيد تا استخوان آن كه فرو برده خرد شود و هضم گردد.
آوردن داستان مارگير مقدمهاى است براى بيتهاى بعد. مار «نفس» است و مارگير «آدمى» كه آن را مىپروراند چنان كه در بيتهاى بعد تفصيل بيشترى در اين باره خواهد آمد.
|
نفست اژدرهاست او كى مرده است |
از غم و بىآلتى افسرده است |
|
|
گر بيابد آلت فرعون او |
كه به امر او همىرفت آب جو |
|
|
آن گه او بنيادِ فرعونى كند |
راه صد موسى و صد هارون زند |
|
|
كرمك است آن اژدها از دست فقر |
پشّهاى گردد ز جاه و مال صَقر |
|
|
اژدها را دار در برف فِراق |
هين مَكَش او را به خورشيد عراق |
|
|
تا فسرده مىبود آن اژدهات |
لقمه اويى چو او يابد نجات |
|
|
مات كن او را و آمن شو ز مات |
رحم كم كن نيست او ز اهل صِلات |
|
|
كآن تفِ خورشيد شهوت بر زند |
آن خُفاش مرده ريگت پر زند |
|
|
مىكشانش در جهاد و در قتال |
مردوار اللّهُ يُجزِيكَ الوِصال |
|