شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٨ - حكايت مارگير كه اژدهاى فسرده را مرده پنداشت در ريسمانهاش پيچيد و آورد به بغداد
رَشَد: رستگارى، هشيارى، و كنايت از نالهاى است كه آن ستون سر داد.
سنگ بر احمد سلامى مىكند: اشارت است به يكى از معجزههاى رسول ٦: «مَا استَقبَلَهُ جَبَلٌ و لا شَجَرٌ إلَّا وَ هُوَ يَقُول السَّلامُ عَلَيكَ.» (المعجم المفهرس، ذيل «شجر») و نيز حديث جابر «كُنتُ إِذا مَشيتُ فِى شِعابِ مَكَّةَ مَعَ مُحَمّدٍ ٦ لَم يَكُن يمُرُّ بِحَجَرٍ وَ لا شَجَرٍ إلَّا قالَ السَّلامُ عَلَيك يا رَسُولَ اللَّه.» (بحار الانوار، ج ١٧، ص ٣٦٤، از خرايج) كوه يحيى را پيامى مىكند: در المنهج القوى آمده است: «از رسول ٦ روايت است كه فرمود: سنگى را در مكه مىشناسم كه بر من و بر يحيى سلام مىكرد هنگامى كه از يهود گريخت، و نزديك شد او را بگيرند، آن جا كوهى بود گفت يحيى به سوى من بگريز تا تو را درون خود نهم. يحيى بر آن اعتماد نكرد.» جان جمادان: نيرويى كه خدا در آنان نهاده است و بدان نيرو تسبيح مىگويند.
قنديل: استعارت از نور درونى كه موهبت الهى است بر بنده.
غَىّ: گمراهى.
اعجمى: كنايت از نادان.
از داستان فسردگى مار، به مناسبت به فسردگى اين جهان مىپردازد و به جنبش در آمدن در رستاخيز. سپس به نكتهاى ديگر اشارت مىكند كه چون خواست خدا باشد هر يك از اجزاى اين جهان افسرده به حركت آيد، و گاه سخن گويد چون ستون حنانه و سنگ و مانند آن. اما آنان كه چيزى را جز از راه حس در نمىيابند خواهند با عقل جزئى كه مبادى آن محسوسات است به حقيقت برسند. جمادند و از جان بىخبر، اگر از جمادى برهند و به عالم جان برسند بانگ همه اجزاى عالم را خواهند شنيد. چنان كه مىدانيم در قرآن كريم آمده است وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ: و هيچ چيز نيست جز كه به حمد خدا تسبيح مىگويد ليكن شما تسبيح گفتن آنان را در نمىيابيد. (اسراء، ٤٤) معتزليان چنان كه روش آنان است تسبيح موجودات را تأويل مىكنند و مىگويند معنى آيه اين است كه شما چون به نباتات بنگريد يا عظمت چيزى از جمادات توجه تان را جلب كند خدا را تسبيح مىگوييد. سبب اين تسبيح گفتن شما ديدن آن نباتات و جمادات است و سبب شدن آنها براى گفتن تسبيح، مانند اين است كه خود تسبيح