آيين اخلاق در قرآن (ترجمه دستور الأخلاق فى القرآن) - دراز، محمد بن عبد الله؛ مترجم محمد رضا عطائي - الصفحة ٩٠ - ١ - ريشههاى تعهد و الزام اخلاقى
والاى موجود در نفس انسانى برگرفته است، و آن چيزى است كه وجودى جداى از شهوت و نيز جداى از عالم خارج دارد. عبارت وى چنين است كه مىگويد:
«اى الزام! اى بالاترين نام بزرگ ...! كدام منبع، شايستگى پيدايش تو را دارد؟ ... و در كجا مىتوانيم ريشه ساقه برومند تو را پيدا كنيم؟ ... شايد آن ريشه- دستكم- جز اين نباشد كه انسان را به بالاتر از ذات خودش مىرساند .. و همانكه انسان را تا سروسامان دادن به همهچيز استوار مىگرداند، هيچ قوّهاى جز قوّه ادراك انسان را ياراى تصوّر آن نيست».[١]
بنابراين، انسان در يك زمان با ارتباطى كه با عالم ادراك و عالم حسّ دارد، داراى دو طبيعت است كه نيرويى بالاتر از آنها يعنى عقل بر پستترين آنها يعنى خوددوستى نامشروع (خودپرستى) سيطره دارد و اين فرياد برخاسته از عقل، با تمام وضوح شنيده مىشود؛ «با اثرگذارى فراوان و قابل درك براى همهكس، حتّى افرادى كودن ... و چارچوبى كه اخلاقگرايى را از حب ذات در نهايت وضوح مشخّص مىسازد، تا آنجا كه نگاهى معمولى از تشخيص اين دو از يكديگر درمانده و ناتوان نيست.»[٢]
بنابراين، وقتى نظريّه كانت را با سادهترين عبارت رد كرديم و از تمام مظاهر دقيق عبارتى و برداشتهاى شخصى جدا ساختيم و برداشتهاى بد را نيز- كه بدانها متّهم بود- زدوديم و سردى عاطفى را كه بدانها آميخته بود، از ميان برديم، ديگر پس از اينها نهتنها از جمله مسلّمات شمرده نمىشود، بلكه چنانكه مىبينيم، كاملا با نظريّه برگرفته از قرآن كريم همسويى دارد.
به راستى اين كتاب آسمانى به ما آموخته كه نفس انسانى در ساختار اوّليّهاش احساس خير و شر را دريافته است: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»[٣]، و همانطور كه به انسان ملكه زبان و حواسّ ظاهرى عطا شده، بصيرت و بينش اخلاقى نيز بر او ارزانى گشته است:
[١]..٩١ .p ,euqitarP nosiaR al ed euqitirC ,tnaK
[٢]..٣٦ -٣٥ p ,dibi
[٣] - شمس( ٩١) آيات ٧- ٨:« و قسم به جان آدمى و آنكس كه آن را( آفريده و) منظّم ساخته است سپس فجور و تقوا( شر و خيرش) را به او الهام كرده است».