آيين اخلاق در قرآن (ترجمه دستور الأخلاق فى القرآن) - دراز، محمد بن عبد الله؛ مترجم محمد رضا عطائي - الصفحة ٢٥٨ - ج - عنصر اصلى در عمل
شخص سر مىزند!
اين طرز تفكّر مجرد كه ذات تنها در نظر گرفته مىشود و تمام اصالتهاى فردى- كه كلا با نيازهاى زندگى اجتماعى همسو است- ناديده گرفته مىشود. جز اينكه اخلاقيت بهطور مطلق يك امر استقرائى نيست؛ گويى كه مسئوليت اخلاقى امكان ارتباط با چيزى جز با شخص مادّى را ندارد، و چون اين مطلب نيز روشن و بديهى است كه مسئول با واسطه و دور را ممكن است باور كرد، زيراكه تأويل با فاصله و بعيد باطل و بيهوده نيست. از اينرو تحميلى است بر علم اخلاق كه اين تفرقه و جداسازى را به دانشمند علوم اجتماعى واگذارد و او جداسازى را با چيز ديگرى مناسب آن عوض كند و به جاى فرود آوردن قانون و مشروعيت آن در برابر تأويل نزديك، شايسته است كه ما مخلص را از غيرمخلص مشخص كنيم.
گاهى درواقع اتفاق مىافتد كه نيت غيرتجاوزگرانه من، غير از آن نيتى است كه توجيه كرده و ساختگى بوده، پس از گذشت لحظهها براى به جريان انداختن، نيت ديگرى مىآيد كه در وجود من بسى ژرفتر و اصيلتر است و اين نيت آخرى امكان تجويز ندارد و آن درحالحاضر به نظر من غيرمجاز است، به شرط آنكه تنها من خودم براى خودم آن را تحليل كنم و اين نيت در وقت شجاعت در برابر انگيزههاى واقعى براى كار من تحقق يابد. در اين حالت ترديدى نيست كه نيت دوم من بىارزش بوده و از هر جهت ناتوان از آن است كه مرا از مسئوليت اخلاقيم نجات دهد با اينكه مىتواند مرا از نظر قانونى تبرئه كند.
براى اين قصد مشتبه در حالتى كه ذكر شد، مىتوانيم مثالى بياوريم، و اين مورد مخصوص برخورد با دشمنى است كه آماده اسلام آوردن است و قرآن جريان او را نقل مىكند و مىفرمايد:
«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً»[١] و سخن پيامبر ٦ كه درآنباره مىفرمايد:
«آيا پس از گفتن لا اله الا اللّه، او را كشتى؟!»[٢]
[١] - نساء( ٤) آيه ٩٤: و به كسانى كه اظهار اسلام مىكنند، نگوييد مسلمان نيستيد.
[٢] - ر. ك: صحيح بخارى: ٤/ ١٥٥٥، حديث ٤٠٢١ و ٦/ ٢٥١٩، حديث ٦٤٧٨ و اين حديث را چنانكه بخارى از اسامة بن زيد بن حارثه نقل كرده، مىگويد:« رسول خدا ٦ ما را به جانب گروهى از قبيله جهينه فرستاد، مىگويد: ما با آن گروه برخورد كرديم و آنها را شكست داديم. من با مردى از انصار به يك نفر از آنها رسيديم، همينكه در تنگنا قرار داديم، گفت: لا اله الا-- اللّه، آن مرد انصارى دست از او كشيد، ولى من با نيزه زدم و او را كشتم، مىگويد: وقتى كه برگشتيم، خبر به پيامبر ٦ رسيد، به من فرمود: اسامه! آيا پس از گفتن لا اله الا اللّه او را كشتى؟ عرض كردم: يا رسول اللّه! او از ترس گفت، فرمود: پس از گفتن لا اله الا اللّه او را كشتى؟ همچنان تكرار مىكرد، تا آنجا كه با خودم گفتم كاش من تا امروز مسلمان نشده بودم!» ر. ك.
تفسير قرطبى: ٥/ ٢٢٤؛ تفسير ابن كثير: ٢/ ٣١٠؛ صحيح مسلم: ١/ ٩٧، حديث ٩٦؛ مسند احمد: ٥/ ٢٠٠، حديث ٢١٧٩٣؛ زوائد هيثمى: ١/ ١٤٩، حديث ٣؛ الإيمان ابن منده: ١/ ٢٠٨؛ شرح نووى صحيح مسلم: ٢/ ١٠٠ و ١٠٧؛ تهذيب الكمال:
٨/ ١٠٦؛ المحلى: ١١/ ٩٤.