آيين اخلاق در قرآن (ترجمه دستور الأخلاق فى القرآن) - دراز، محمد بن عبد الله؛ مترجم محمد رضا عطائي - الصفحة ٣٤٦ - ٢ - مجازات قانونى
ريشه برابرى همگان در برابر قانون بود، و موقعى كه يكى از برگزيدگان ياران پيامبر نزد آن حضرت شفاعت مىكند، پيامبر ٦ بهپا مىخيزد و در حضور مردم اين سخنرانى كوتاه را مىكند:
«اى مردم! افراد پيش از شما گمراه شدند، به خاطر اينكه اگر كسى از اشراف آنها دزدى مىكرد، او را به حال خودش رها مىكردند، ولى اگر فرد ضعيفى از آنها مرتكب دزدى مىشد، حد را بر او اجرا مىكردند، به خدا سوگند كه اگر فاطمه دختر محمّد ٦ مرتكب سرقت شود، هر آينه محمّد دست او را خواهد بريد!»[١]
و اين حالت ديگرى است كه بر علم ما مىافزايد، توضيح اينكه صفوان بن اميّه وقتى كه دعوت پيامبر ٦ را پذيرفت، اين دعوتنامه به مسلمانان درمانده و ستمديده خارج مدينه دستور داده بود تا به مدينه بيايند و در پايتخت اسلامى مستقر شوند. و به وى گفتند كه اگر مهاجرت نكند نابود خواهد شد، او شب هنگام مكّه، زادگاه خودش را ترك كرد، تا در كنار رهبر روحانى خودش آرام گيرد و آمد و آمد تا رسيد و خواست در مسجد پيامبر ٦ استراحت كند و داخل مسجد خوابيد و عبايش را زيرسر گذاشت، در آن ميان دزدى آمد و عبا را به سرقت برد، صفوان بلند شد و دزد را دستگير كرد و نزد رسول خدا ٦ آورد، و رسول خدا ٦ دستور داد تا دست دزد را ببرند. صفوان عرض كرد: يا رسول اللّه! من عبا را نمىخواهم، عبا را به او صدقه
[١] - هرگز! حاشا! ساحت مقدّس حضرت فاطمه عليها السّلام و دزدى، زيراكه او مشمول آيه تطهير است:« إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.»، احزاب( ٣٣) آيه ٣٣. وانگهى، اگر اين حديث از نظر شما( اهل سنّت) صحيح باشد، پيامبر ٦ مىفرمايد:« اگر»، اين كلمه حرف امتناع وجود است و منظور آن حضرت اين بوده كه به مردم بگويد در احكام شرعى بهويژه در حدود شرعى سهلانگارى نكنند.
اين حديث در نزد اهل سنّت مشهور است، چنانكه در تفسير ابن كثير: ٢/ ٥٨؛ صحيح مسلم: ٣/ ١٣١٥، حديث ١٦٨٨؛ صحيح بخارى: ٣/ ١٢٨٢، حديث ٣٢٨٨ و ٣/ ١٣٦٦، و با اين عبارت آمده است:« بنى اسرائيل وقتى كه فردى از اشراف آنها دزدى مىكرد، رها مىكردند و چون ضعيفى دزدى مىكرد، دستش را مىبريدند، اگر فاطمه دختر محمّد ...»، بهطورى كه در صحيح ابن حبان آمده است: ١٠/ ٢٤٨، حديث ٤٤٠٢؛ المستدرك على الصّحيحين: ٤/ ٤١٢، حديث ٨١٤٥؛ سنن ترمذى:
٤/ ٣٧، حديث ١٤٣٠؛ سنن دارمى: ٢/ ٢٢٧، حديث ٢٣٠٢؛ مجمع الزّوائد: ٦/ ٢٥٩؛ سنن كبراى بيهقى: ٨/ ٢٥٣؛ سنن ابى داود: ٤/ ١٣٢، حديث ٤٣٧٣.