آيين اخلاق در قرآن (ترجمه دستور الأخلاق فى القرآن) - دراز، محمد بن عبد الله؛ مترجم محمد رضا عطائي - الصفحة ١٣٧ - ٢ - ويژگىهاى تكليف اخلاقى
وقتى كه ميان مردم افراد فريبخورده پيدا مىشوند، بلكه تناقض در مورد اطمينان و يقين به نهايت و نتيجه آن تفكّر پيدا مىشود و ما بر اين اساس بسى دور از هر نوع ضرورت منطقىايم.
آنچه از نظر منطقى ضرورى گفته مىشود يك حقيقت تحليلى ساكنى) euqitatS (را براى ما تجسّم مىكند و آن هم اتّحاد مورد تفكّر است با ذات خود، درحالىكه ضرورت اخلاقى به عبارتى داراى طبيعتى تركيبى متحرّك) euqimanyD (مىباشد و به عنوان رابطهاى بين دو فرصت مختلف به حساب مىآيد، درحالىكه ضرورت منطقى شتاب يك انديشه به سمت جايگاه اصلى آن است، چنانكه بوده است. البتّه معناى اين حرف بهطور مطلق آن نيست كه ضرورت اخلاقى در جوهر ذات، خودكفاست، تا اينكه درواقع به صورت انديشهاى كامل در نظر كانت پديد آيد، زيراكه مفهوم اخلاقى امكان ندارد تا درواقع پنهان باشد، مگر به وسيله تلاش فاعلى با اراده و آزادانديش، ولى اين ضرورت اخلاقى به وسيله همين فاعل- همچون يك ارزش شايسته- تصوّرشدنى و تحقّقپذير است؛ ارادهاش را وامىدارد تا آن را ايجاد كند. و به يك سخن، ضرورت اخلاقى پافشارى براساس بالاترين الگوى عملى است كه در وجود فعلى جايگاه حقيقى خود را مىطلبد.
با اين طرز تفكّر از ارزش عملى، فرصت ويژگىهاى عمومى مشترك بين تمام قوانين را وا مىگذاريم، تا به ويژگىهاى نوعى قانون اخلاقى بپردازيم.[١]
[١] - به نظر مىرسد كه ميان نظريّه كانت در موضوع اخلاق با مؤلّف محترم كتاب سوءبرداشتى يا خلط موضوعى پيش آمده باشد، زيرا ضرورت مادّى، با ضرورت اخلاقى و ضرورت منطقى، سه مقوله جداگانه هستند، تناقض در ضرورت اخلاقى با تناقض در مفهوم منطقى متفاوت است. اگر راست گفتن در مفهوم اخلاقى و در همهجا لازم و ضرورى باشد، چنانكه كانت معتقد است، دروغ گفتن هرچند از روى مصلحت و از باب ضرورت اجتماعى گفته شود، با راست گفتن اخلاقى متناقض است. به اعتقاد كانت، هيچ مصلحتى ايجاب نمىكند، كه انسان دروغ بگويد، چه اگر به دليلى هرچند ضرورى و لازم و خطرزا ايجاب كند كه فردى دروغ بگويد، قانون اخلاق را كه كلّى و الزامى است، از كليّت و الزام ساقط مىكند، ديگر اخلاقى نيست و با قانون اخلاق تناقض پيدا مىكند، زيرا قانون اخلاق بر اينكه چگونه« بايد» باشد( كلّى و الزامآور)، استوار است و نه بر چگونه« هست» و يا چگونه اتّفاق افتاده كه موضوع اجتماعى است. اين همان خلطى است كه ميان برداشت مؤلّف محترم از كلام كانت پيش آمده است.
براى توضيح بيشتر عقيده كانت، مىگويم: كانت معتقد است كه تكليف به صورت( امر) به ما عرضه مىشود. امّا امرى كه مىتواند بيانگر تكليف باشد، يك امر مطلق و غيرمشروط است، در مقابل امرهايى كه مقيّد و مشروط هستند.-- با اين شرح كه ما سه قسم امر به ازاء سه قسم خوبى داريم، گاهى عملى خوب است براى رسيدن به هدفى، به تعبير ديگر اين عمل خوب وسيله رسيدن به فلان غرض است، بنابراين امر به آن عمل فقط براى رسيدن به آن هدف مطلوب است، مثلا؛ اين جمله را در نظر بگيريد:« اگر بخواهيد زبانى را بياموزيد، بايد وسائلى را فراهم كنيد».
در اين صورت، امر به تهيّه وسائل براى خود آن وسائل مطلوبيّتى ندارد، بلكه مطلوبيّت آن متفرّع بر مطلوبيّت آموختن همان زبان است، امّا ممكن است كسى اصلا نخواسته باشد آن زبان را بياموزد، در نتيجه امر به مقدّمات آن نيز بىمعناست. اين قسم امر را كانت امر شرطى ترديدى يا امر مهارت مىنامد. آرى، در صورت آموختن زبانى، امر به تهيّه وسائل ضرورت دارد.
فلاسفه اسلامى اين نوع ضرورت را« ضرورت با قياس» مىنامند.
قسم دوم: امرى است كه براى رسيدن به هدفى است، امّا هدف موردنظر چيزى نيست كه كسى بتواند از آن رويگردان باشد.
مثلا هر انسانى سعادت خود را مىخواهد و براى رسيدن به سعادت بايد اعمالى را انجام دهد، در اين مورد، انجام عمل خاصّ، براى رسيدن به سعادت است. همچون آموختن زبان نيست كه كسى بگويد به آن كارى ندارم، بلكه سعادت هدفى است كه همگان آن را طالب و خواهانند، پس امر به انجام عملى كه به هدف رسيدن به سعادت باشد، ضرورتى است كه اين هم ضرورت بالقياسى است، امّا نه ضرورت بالقياس كه بتوان ترك كرد، كانت به اين نوع، امر شرطى تأكيدى مىگويد.
قسم سوّم: امرى است كه وسيله براى هيچ هدف و غايتى نيست، ذاتا نيكو است و هيچ ارتباطى با نتايجى كه بر آن مترتّب مىشود، ندارد و چنان عمل را ترسيم مىكند كه داراى ضرورتى عينى و ذاتى است. بدين جهت، قابل تصوّر است كه اراده انسانى از اوامر مشروط سرباز زند( يعنى، انجام ندهد)، امّا هيچ ارادهاى نمىتواند از قطعيّت و اطلاق امر مطلق خود را برهاند، چه مشروط به چيزى نيست، بلكه خود را بدون هيچ شرطى بر اراده تحميل مىكند، و به همين دليل است كه تنها امر مطلق مىتواند مبناى اخلاق باشد، و متّصف به عنوان قانون گردد. تنها كسانى كه براى تحقّق چنين امرى اعمال خود را انجام مىدهند، اخلاقى است. كانت چنين امرى را ضرورى مىنامد.
چنين امر مطلقى( قسم سوّم) فقط آنجا وجود دارد كه حيثيّت كلّيت در آن لحاظ شود، نكته اساسى در امر مطلق همان است كه كلّى مىباشد.
كانت مىگويد: بنابراين فقط يك امر مطلق وجود دارد و آن اين است كه فقط بنابر قاعدهاى رفتار كن كه به موجب آن در همان حال بتوانى و بخواهى كه آن قاعده يك قانون كلّى شود، يعنى اگر به خاطر منافعى يا رفع خطرى مىخواهى دروغى بگويى، دوست داشته باشى كه دروغگويى يك رفتار كلّى شود، چنانكه همگان دروغ بگويند، حتّى در حقّ تو كه اينك مايلى دروغ بگويى!- م.