آيين اخلاق در قرآن (ترجمه دستور الأخلاق فى القرآن) - دراز، محمد بن عبد الله؛ مترجم محمد رضا عطائي - الصفحة ٦٠٩ - ج - بىهدفى نيت
|
أ ليس من الواجب المستحقّ |
ثناء العباد على المنعم؟![١] |
|
و چنين مىيابيم كه اهمّيّتى را كه مؤمن صحيح الايمان به سعادت مربوط مىداند، هيچ چيزى را تجسّم نمىبخشد، جز يك سود (به ظاهر) فرعى و ثانوى و يا زيادى كه ممكن است عند اللزوم از آن بىنياز باشد! آن چيزى كه ممكن است بزرگترين هدف ذات موردنظر او- يعنى كسب رضاى خدا- را تهديد كند.
اين موضعگيرى عاقلانه و ارزشمند كه با يك ديد الگوى والاى خالص به نظر مىآيد و اوج گرفتن فطرت محض است. اين موضع به كاملترين صورت در دعاى زيباى پيامبر ٦ جلوهگر است، موقعى كه مردم نسبت به دين او كافر شدند و منكر حقيقتى شدند كه از طرف خدا آورده بود و او را با بدترين شكنجهها آزردند. از پروردگار خود چنين درخواست كرد: «خداوندا! از ضعف نيرو و كمى چاره و خواريم در نظر مردم به تو شكايت مىكنم، اى بخشندهترين بخشايندگان. به چه كسى مرا وامىگذارى؟ به دشمنى كه با من با خشونت برخورد مىكند و يا به خويشاوندى امر مرا مىسپارى؟ اگر تو از من ناراضى نباشى، من هيچ باكى ندارم؛ جز اينكه خداوندا عافيت تو و لطف تو بسى گستردهتر است براى من!»[٢].
بايد به مطلبى ژرفتر توجّه كنيم و از خود درباره مرتبه و درجه اين اميد به سعادت آينده و اهمّيّت آن بپرسيم تا بدانيم كه چهوقت ممكن است از نظر مؤمن انگيزه مستقل و شايستهاى به وجود آيد كه اراده او را به تنهايى رهبرى كند.
امّا از جهتى كه قرآن به جريان مىاندازد و تربيت مىكند، دو شرط براى استحقاق سعادت ابدى لازم است: پاكيزگى قلب و ايمان دائم تا لحظه مردن، بهويژه در آخر عمر.
پس بايد ديد كدام انسان است، ادّعا كند كه به يقين هردو شرط را داراست و از همه مردم
[١] - اين اشعار منسوب به امير المؤمنين، علىّ بن ابى طالب ٧ است، ر ك: بحار الانوار: ٧٨/ ٦٩، حديث ١٦٣ و كتاب« التّخويف من النار» از ابن رجب حنبلى، ص ١٧. يعنى: گيرم كه پيامبرانى مبعوث نشده و از طرف خدا نيامده بودند- و شعله آتش دوزخ برافروخته نبود- آيا واجب و سزاوار نبود- كه بندگان خداوندى را كه اين همه نعمتها را ارزانى داشته است، ستايش نمايند؟!
[٢] - ر ك: جامع الصّغير: ١/ ٢٢١، حديث ١٤٨٣، و اين عبارت دعاست كه ما برگزيديم( مترجم عربى) ر ك: كتاب الدّعاء، طبرانى:
٣١٥؛ كنز العمّال: ٢/ ١٧٥، حديث ٣٦١٤؛ المصنّف ابن ابى شيبه: ٧/ ٨٥، حديث ٦؛ السّيرة الحلبيّه: ٢/ ٢٦٨؛ تفسير طبرى:
١/ ٥٥٤؛ تفسير قرطبى: ١٦/ ٢١١؛ فيض القدير: ٢/ ١١٩؛ الأحاديث المختاره: ٩/ ١٨١.