آيين اخلاق در قرآن (ترجمه دستور الأخلاق فى القرآن) - دراز، محمد بن عبد الله؛ مترجم محمد رضا عطائي - الصفحة ٦١١ - ج - بىهدفى نيت
چه نتيجه ممكن است از مخلوط كردن اين دو عنصر متفاوت كه هركدام اثر ديگرى را خنثى مىكند، عايد شود؟ يا چنانكه امكان دارد. گفته شود: از خلط دو نيمه اين دو احساس اگر نتيجه شعار محكم قلبى نباشد، امكان تصوير و بيان در زبان عاطفى براى اراده تسليم و پذيرا نخواهد تا امر واجب را با هر نتيجهاى كه درپى داشته باشد، برگزيند؟
«آنچه- وظيفه است- انجام بده، نتيجه هرچه مىخواهد باشد.»،- نهايت امر اين است- اين موضع كسى است كه حالت ترديدى كه قلب مؤمن را تكان مىدهد، بدانجا مىانجامد.
بنابراين؛ هرگاه ما بخواهيم بر اين پديده نو، نامى بگذاريم، با هر قيمتى كه شده، بهتر از اين نمىيابيم كه بر آن «احساس حيا» اطلاق كنيم، اين حالت ظريفى است كه بين دو انفعال قوى پديد مىآيد، چنانكه به «احساس احترام» نيز از هرچيزى نزديكتر است، و ممكن است اين احساس را چنين تعريف كرد: «دورى شخص از بدى، به دليل ترس از آلودگى و يا شرمسارى در برابر خود و در پيشگاه خدا.».
به راستى كه اين پديده خوشى است كه ما در نزد رسول خدا ٦ عين اين مفهوم را، به علاوه آنكه مشخّصه اخلاق اسلامى است، مىيابيم كه مىفرمايد: «هر دينى خصلتى دارد، و خصلت اسلام حيا است.»[١]، و در روايت ديگرى: «براى هر دينى خصلتى است»[٢].
عربها به اعتبار اخلاق يهود بر «شريعت خوف» و به لحاظ اخلاق مسيحيّت بر «شريعت محبّت» بودند. ولى نويسنده- تا آنجا كه من مىدانم- تاكنون هدفش اين نبوده است كه با اين روش از افكار، خود را از دست عنصر غالب بر اخلاق اسلامى خلاص كند، ما آن بخش از حديث بنيانگذار اخلاق اسلامى را آورديم كه خود بار ديگر تفكّرمحورى اين بحث را تفسير كند، يعنى نظريّه اسلامى كه جامع مبادى مختلفى است كه لازمه حيات اخلاقى در يك تركيب منسجم
[١] - ر ك: موطّأ مالك: ٢/ ٩٠٥، حديث ١٦١٠؛ مستدرك الوسائل: ٨/ ٤٦٥؛ مسند الشّهاب: ٢/ ١٢٣، حديث ١٠١٩؛ الفردوس بمأثور الخطاب: ٣/ ٣٣٦، حديث ٥٠١٢؛ مكارم الأخلاق: ٤١؛ التّمهيد ابن عبد البر: ٢١/ ١٤١؛ الأصابه، ابن حجر:
٣/ ٥٢٨، حديث ٤٢٦٦.
[٢] - ر ك: سنن ابن ماجه: ٢/ ١٣٩٩، حديث ٤١٨١؛ روضة الواعظين، ص ٤٦٠؛ الجامع الصّغير: ١/ ٩٧، حديث ١٣، از قول نعمان بن بشير، مصباح الزّجاجة: ٤/ ٢٣٠؛ مسند ابى يعلى: ٦/ ٢٦٩، حديث ٣٥٧٣؛ نوادر الأصول فى احاديث الرّسول:
٤/ ٤٥، التّمهيد ابن عبد البرّ: ٩/ ٢٥٧، فيض القدير: ٢/ ٥٠٨، ميزان الإعتدال: ٨/ ١٨٢، حديث ٦٤٩، تهذيب الكمال:
٩/ ٢٢٢؛ مستدرك الوسائل نورى: ٨/ ٤٦٥.