آيين اخلاق در قرآن (ترجمه دستور الأخلاق فى القرآن) - دراز، محمد بن عبد الله؛ مترجم محمد رضا عطائي - الصفحة ٧٢٣ - ١ - استقامت و بخشندگى
اخلاق به وجود مىآيد، به اين معنا كه ما را وادار نمىكند تا برخلاف طبيعت اشيا عمل كنيم، بلكه مىخواهد تا ما خودمان را با آنها تطبيق دهيم، به معناى والاى كلمه تطبيق و هماهنگىاى كه مستلزم تركيبى از شجاعت و عزّت نفس است.
جداى از اين اصل، ممكن است ما ثابت كنيم كه اين هردو موضعگيرى، از نظر عملى از ارزش يكسانى برخوردارند، حتّى اگر ما نصوص معيّنى در اين موضوع نداشته باشيم، بنابراين و با وجودى كه اين نصوص هستند، ديگر چه باكى داريم.
اينك برخى از آن نصوص:
«از صهيب نقل شده، مىگويد: رسول خدا ٦ فرمود: شگفتا از كار مؤمن! كه تمام كارهاى او برايش خير است، و اين براى هيچكس جز براى مؤمن نيست؛ اگر شادى به او برسد، سپاس گويد، براى او خير است و اگر ناخوشى به او برسد، شكيبايى ورزد، باز هم براى او خير است».[١]
و واضحتر از آن اين سخن پيامبر ٦ در روايتى است كه ابو هريره نقل كرده: «كسى كه طعامى را مىخورد و شكر و سپاس مىگويد، به منزله روزهدارى است كه شكيبايى مىورزد.»[٢]
و همچنين، به راستى مشكلى كه هماكنون ما را به خود مشغول كرده است، با اينكه هيچ معنايى با طبيعت عملى ندارد، يعنى هيچ نوعى تغييرى را در وظيفه و تكليف ما نمىطلبد، شايسته است كه آن را در بستر بحث و گفتوگوى از خير مطرح كنيم و خود آن را مستقل از امكانات خاصّى كه داريم، ارزشيابى نماييم.
پس در اين صورت، اكنون كه به اينجا رسيديم، راهحلّى كه اسلام براى اين مشكل قرار داده- طورى كه به نظر ما مىرسد- متوجّه اولويّت بخشيدن به فضيلت تعميم خير مثبت مشترك است، يعنى فضيلتى كه درجه عالى از آسايش و رفاه طبيعى را ايجاب مىكند، نه آنكه
[١] - ر ك: صحيح مسلم: ٤/ ٣٢٩٥، حديث ٢٩٩٩؛ مستدرك الوسائل: ٢/ ٤٢٦؛ صحيح ابن حبان: ٧/ ١٥٥، حديث ٢٨٩٦؛ مسند احمد: ٤/ ٣٣٢ و ٦/ ١٥، حديث ٢٣٩٦٩؛ مسكن الفؤاد: ص ٥٠؛ المعجم الكبير: ٨/ ٤٠، حديث ٧٣١٦؛ جامع العلوم و الحكم: ١/ ١٩٤؛ شعب الايمان: ٤/ ١١٦، حديث ٤٤٨٧؛ الترغيب و التّرهيب: ٤/ ١٤٠، حديث ١٥٤٩؛ الفردوس بمأثور الخطاب: ٣/ ٣٩، حديث ٤٠٩٤؛ بحار الأنوار: ٧٩/ ١٣٩.
[٢] - ر ك: سنن ابن ماجه: ١/ ٥٦١، حديث ١٧٦٤ و ١٧٦٥؛ مسند احمد: ٢/ ٢٨٣؛ مسند ابى يعلى: ١١/ ٤٥٩، حديث ٦٥٨٢؛ سنن كبراى بيهقى: ٤/ ٣٠٦، حديث ٨٠٣١؛ سنن ترمذى: ٤/ ٦٥٣، حديث ٢٤٥٦؛ سنن دارمى: ٢/ ١٣٠، حديث ٢٠٢٤؛ صحيح بخارى: ٥/ ٢٠٧٩، حديث ٥١٤٤؛ صحيح ابن حبان: ٢/ ١٦، حديث ٣١٥؛ موارد الظّمآن: ١/ ٢٣٦، حديث ٩٥٢.