آيين اخلاق در قرآن (ترجمه دستور الأخلاق فى القرآن) - دراز، محمد بن عبد الله؛ مترجم محمد رضا عطائي - الصفحة ٨٩ - ١ - ريشههاى تعهد و الزام اخلاقى
نوعى از احساس زيبايى محكوم خواهد بود و اين احساس زيبايى هرگاه به اوج خود برسد، باز هم هرگز مبدأ اخلاقى نخواهد بود!
در تمام مواردى كه بدون دليل مجاز انسان تسليم شود و سر بسپارد جريان از اين قرار خواهد بود؛ مگر اينكه از نوعى حرمت اجتماعى و ترس از جامعه نشأت گرفته باشد.
از اينروست كه مىبينيم قرآن مجيد همواره در برابر اين دو دشمن اخلاقگرايى، مىايستد:
پيروى از هواى نفس بدون انديشه و تأمّل: «وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ»[١] و «فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى أَنْ تَعْدِلُوا»[٢]؛ و تقليد كوركورانه: «قالُوا إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ»[٣] امّا آيا كسانى كه قصد دارند به روش پيشينيان خود بدون تشخيص و تميز، حركت كنند، پيشرفت مىكنند، حتّى اگر «كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ»[٤]؛ پدرانشان چيزى نفهمند و گمراه باشند؟
پس در انسان- از آنرو كه انجامدهنده كار است- عنصرى عقلانى، (عنصر اخلاقى) به معناى حقيقى وجود دارد و در امر اخلاقى نيز عنصرى ديگر به نام عقل، آزادى و مشروعيّت هست. و مجموع اينها عوامل اساسىاند كه برگسون در تحليل خود، به غفلت از آن دو گذشته است و از اين جهت نظريّه وى داراى نقص بزرگى است.
البتّه، هركسى كه بخواهد، مىتواند ارزش و منزلت (ملكه فكرى) و نقش آن را در تصوّر امور و قضاوت درباره آنها را كم بشمارد و يا به عبارت ديگر از جهت تاريخ ظهور آنها بكاهد، و مىتواند بر اين مطلب اصرار بورزد كه تأثير آن در برابر تمايلات نفسانى اندك است، ولى بىترديد در اينجا موضوعى باقى مىماند و آن عبارت از اين است كه جوهر اخلاقى در ذات خود، درون وجود قوّه متفكّره ما نهفته است.
البتّه، كانت آلمانى، برخلاف برخى كاستىها كه در روش پيشنهادى نظريه وى وجود دارد، كار بسيار خوبى را كرده است، آنجا كه تأكيد مىورزد پرده از ريشه تعهد اخلاقى در اين ملكه
[١] - ص( ٣٨) آيه ٢٦:« از هواى نفس پيروى نكن كه تو را از راه خدا منحرف سازد.»
[٢] - نساء( ٤) آيه ١٣٥:« از هوى و هوس پيروى نكنيد تا مانعى در راه اجراى عدالت ايجاد گردد».
[٣] - زخرف( ٤٣) آيات ٢٢- ٢٣:« مىگويند: ما نياكان خود را بر مذهبى يافتيم و ما نيز بر آثار آنها هدايت شدهايم».
[٤] - بقره( ٢) آيه ١٧٠:« آيا نه اين است كه پدران ايشان چيزى نمىفهميدند و هدايت نيافتند؟»