معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٥٩٧ - مواضعى كه غيبت در آنها جايز است
اين همه رفتند ما اى«شوخ چشم» [١]
هيچ نگرفتيم از ايشان اعتبار
دير و زود اين شخص و شكل نازنين
خاك خواهد بودن و خاكش غبار
گل بخواهد چيد بىشك باغبان
ور نچيند خود فرو ريزد ز باد
اى كه دستت مىرسد كارى بكن
پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار
پس اى جان برادر!ساعتى در پيش آمد احوال خود تأمّلى كن و زمانى بر احوال گذشتگان نظرى افكن.از عينك دورنماى هر استخوان پژمرده،پيش آمد احوال خود توانى ديد.و انگشت بر لب هر كله پوسيده زنى سرنوشت خود را خواهى شنيد.فرض كن كه:همه عالم سر بر خط فرمان تو نهاده و دست اطاعت و فرمانبرى به تو داده،تأمّل كن كه بعد از چند سال،ديگر نه از تو اثرى خواهد بود و نه از ايشان خبرى،و حال تو چون حال كسانى خواهد بود كه پنجاه سال پيش از اين بودند.امرا و وزرا بر در ايشان صف اطاعت زده،و رعايا و زيردستان سر بر خط فرمان ايشان نهاده بودند،و حال،اصلا از ايشان نشانى نيست.و تو از ايشان جز حكايت نمىشنوى.پس چنان تصوّر كن كه پنجاه سال ديگر از زمان تو گذشت حال تو نيز چون حال ايشان خواهد بود و آيندگان حكايات تو را خواهند گفت و شنود.تا چشم برهم زنى اين پنجاه سال رفته و ايام تو سرآمده و نام و نشانت از صفحه روزگار برافتاده.
دريغا كه بىما بسى روزگار
برويد گل و بشكفد نوبهار
بسى تير و دى ماه و ارديبهشت
بيايد كه ما خاك باشيم و خشت
تفرّج كنان بر هوا و هوس
گذشتيم بر خاك بسيار كس
كسانيكه از ما به غيب اندرند
بيايند و بر خاك ما بگذرند
چرا دل بر اين كاروانگه نهيم
كه ياران برفتند و ما بر رهيم
پس از ما همى گل دهد بوستان
نشينند با همدگر دوستان
بساطى چه بايد بر آراستن
كز و ناگزير است برخاستن
و چون از تفكر احوال آينده صاحبان جاه و منصب پرداختى لحظهاى تأمّل كن در گرفتارى آنها در عين عزّت،و به غم و غصه ايشان در حال رياست نظر نماى و ببين كه:
ارباب جاه و اقتدار در اغلب اوقات خالى از همىّ و غمى نيستند،دايم هدف تير آزار معاندان،و از ذلّت و عزل خود هراسان.بلكه پر ظاهر است كه:عيش و فراغت و خوشدلى و استراحت،با مشغله و دردسر رياست جمع نمىشود.صاحب منصب بيچاره هر لحظه دامن خاطرش در چنگ فكر باطلى،و هر ساعتى گريبان حواسش گرفتار پنجه
[١] بىحيا و بىشرم.