معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٣٣٩ - مذمت دنيا و بىارزشى و بىاعتبارى آن
صحبت دنيا چه تمنا كند
با كه وفا كرده كه با ما كند
بعضى از حكماء گفتهاند كه:«دنيا بود و من نبودم و خواهد بود و من نخواهم بود.
پس چگونه دل به آن بندم و چه لذت از آن توقّع دارم و حال آنكه عيش آن ناگوار،و روشنائى آن تيره و تار است.صافى آن بى«درد»نيست و سرى در آن بىدرد نمىباشد.
اهل آن هميشه در خوف و بيم،كه آيا كدام روز نعمت از دستم در رود؟و يا كدام وقت حادثه مرا فرو گيرد؟چه وقت روزم سرآيد و مرگم در آيد؟كدام چيز است در دنيا كه آدمى به آن شاد مىگردد كه همراهش اندوهى نيست؟!». [١]
اگر عيش است صد بيمار با اوست
و گر برگ گلى صد خار با اوست
هان،هان!دنيا دكان شيطان است.از دكان او چيزى برندارى كه به طلب تو مىآيد و ترا مىگيرد و آنچه برداشتهاى پس مىستاند.
گفتهاند:اگر دنيا طلا بودى و آخرت سفال،عاقل سفال را چون باقى است بر اين طلا كه فانى است اختيار كردى.و حال آنكه دنيا سفال فانى و آخرت طلاى باقى است.اگر سفال نبودى خدا به دشمنان خود ندادى.
به يكى از پيغمبران وحى شد كه:«از دشمنى با مردم حذر كن،كه اين باعث آن مىشود كه از چشم من مىافتى.پس ناز و نعمت دنيا را بر تو مىريزم». [٢]
مروى است كه:«چون خاتم انبياء-صلّى اللّه عليه و آله-مبعوث شد لشكر ابليس بر دور او جمع شده گفتند:خدا پيغمبرى فرستاده و امّتى از براى او قرار داده.گفت امت او دنيا را دوست خواهند داشت؟گفتند آرى.گفت باكى نيست،كه اگر ديگر كسى بتپرستى نكند روز و شب ايشان را بر كار وا مىدارم تا مال را به غير از حق بگيرند و در مصرف باطل صرف كنند و به حقش مصرف نرسانند.ديگر همه بديها از عقب آن مىآيد». [٣]
و از اين جهت است كه گفتهاند:«عقلا سه طايفهاند:يكى آنكه:دست از دنيا بردارد پيش از آنكه دنيا دست از او بردارد.و يكى آنكه:قبر خود را تعمير كند پيش از آنكه به آنجا برود.و يكى آنكه:خدا را از خود راضى كند پيش از آنكه او را ملاقات كند». [٤]
يكى از امراء از شخصى كه عمر او به دويست سال رسيده بود پرسيد كه:«دنيا را چگونه ديدى؟گفت:چند سالى به بلا و شدّت،و چند سالى به آسانى و سهولت.اينها از
[١] محجة البيضاء،ج ٥،ص ٣٦٨.
[٢] جامع السعادات،ج ٢،ص ٣٤.
[٣] محجة البيضاء،ج ٥،ص ٣٧٠.و احياء العلوم،ج ٣،ص ١٨١.
[٤] محجة البيضاء،ج ٥،ص ٣٧٢.و احياء العلوم،ج ٣،ص ١٨٢.