معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٢٧٠ - معالجه مرض عجب
بعد از آن،او را مىرانيد و جثّه خبيثه گنديده گردانيد.
و اگر اندكى تأمل نمائى مىدانى كه چه چيز پستتر و رذلتر است از چيزى كه:
ابتداى او عدم،و ماده خلقتش از همه چيز نجستر،و آخرش از همه اشياء متعفنتر،و آن مسكين بيچاره در اين ميان عاجز و ذليل،نه از خود اختيارى و نه او را قدرت بر كارى،نه خبر دارد كه بر سر او چه مىآيد و نه مطلع است كه فردا روزگار به جهت او چه مىزايد،و مرضهاى گوناگون مزمنه بر او مسلط،و بيماريهاى صعب به جهت او آماده،از هر جا سر بر آورد آفتى در كمينش،و به هر طرفى ميل كند حادثهاى قرينش، چهار«خلط»[١]متناقض در باطن او اجتماع كرده و هر يك به ضد يكديگر در ويران كردن جزوى از عمارت بدنش در سعى و اجتهاد.بيچارۀ بينوا از خود غافل،و هر لحظه خواهى نخواهى در حجرۀ بدنش حادثهاى رو مىدهد.و از هر گوشه،دزدى متاعى از اعضاء و جوارحش مىبرد.نه گرسنگى او به اختيارش هست و نه تشنگى،نه صحّت او در دست اوست و نه خستگى،نه مرگ او به اراده اوست و نه زندگى،نه نفع خود را مالك است و نه ضرر،و نه خير خود را اختيار دارد و نه شر،مىخواهد كه چيزى را بداند نمىتواند،اراده مىكند كه امرى به ياد او بماند فراموش مىكند،مىخواهد كه چيزى را فراموش كند از خاطرش نمىرود.و دل او به هر وادى كه بخواهد مىرود و نمىتواند عنانش را نگاه دارد.و فكرش به هر سمتى كه ميل مىكند مىدود و قدرت بر ضبطش ندارد.و غذائى كشنده اوست و در خوردن آن بىاختيار است.و دوائى باعث حيات اوست و در كام او ناگوار است.ساعتى از حوادث روزگار ايمن نمىباشد.و لحظهاى از آفات دهر غدّار مطمئن نيست.اگر در يكدم،چشم و گوش او را بگيرند دست و پائى نمىتواند زد.و اگر در طرفة العينى عقل و هوش او را بربايند چارهاى نمىتواند كرد.و اگر كاركنان عالم بالا در يك نفس از او غافل شوند اجزاى وجودش از هم مىپاشد.و اگر نگاهبانان خطّۀ اعلى دست از او بدارند نشانى از او نمىماند. «عَبْداً مَمْلُوكاً لاٰ يَقْدِرُ عَلىٰ شَيْءٍ» .[٢] پس خود انصاف بده كه از چنين چيزى چه پستتر و ذليلتر است؟و كجا مىسزد او را كه عجب و خود فروشى كند؟!و كى در خور آن است كه خود را كسى شمارد؟!و كسى كه با وجود تأمل در اينها باز خود را كسى داند عجب بىشرم و بىانصافى است.
بهتر ازين در دلش آزرم [١]باد
يا ز خودش يا ز خدا شرم باد
[١] شرم و حياء.