معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٦٠٠ - مواضعى كه غيبت در آنها جايز است
كه هر روزى از آن مقابل هزار سال اين دنيا است بعد از ساير پيغمبران قدم در بهشت خواهد گذاشت.پس چگونه خواهد بود حال كسانى كه مايه جاه و منصبشان عصيان پروردگار،و ثمره رياستشان آزردن دلهاى بندگان آفريدگار است؟! پس،زهى احمق و نادان كسى كه به جهت رياست و هميّه دو سه روزه دنياى ناپايدار و دولت اين خسيسه سراى ناهنجار و سست،از سلطنت عظمى و دولت كبرى دست برداشته،نفس قدسيّه خود را كه زاده عالم قدس و پرورده دايه انس عزيز مصر و يوسف كنعان و سعادت است در چاه ظلمانى هوا و هوس،خاك نشين سازد.و او را در زندان الم به صد هزار غصه و غم مبتلا سازد.آرى:از حقيقت خود غافلى و به مرتبه خود جاهل.
مانده تو محبوس در اين قعر چاه
و اندرون تو سليمان با سپاه
گر نيايى از پى شكر و گله
در زمين و چرخ افتد زلزله
هر دمت صد نامه صد پيك از خدا
يا رب از تو شصت لبيك از خدا
زنهار،زنهار،چنين عزيزى را به بازيچه ذليل مكن.و چنين يوسفى را به هرزه در زندان ميفكن.
تير را مشكن كه اين تير شهىست
نيست پرتاب و ز شستت آگهىست
بوسه ده بر تير پيش شاه بر
تير خون آلود از خون تو تر
دريغ،اگر ديده هوشت بينا بودى غفلت از پيشت برداشته شدى،به حقيقت خود آگاه گشتى و مرغ روح خود را شناختى.در گرفتارى او چه نالههاى زار كه از افكار برآوردى.و در ماتم او چه اشكهاى حسرت از ديده بازديدى.آستين بر كون و مكان افشاندى،و گريبان خود چاك زدى.و با من دست به دست دادى،و در كنج حسرت با هم مىنشستيم و به اين ترانه دردناك،آواز به آواز هم مىداديم:
كاى دريغا مرغ خوش آواز من
اى دريغا همدم و همراز من
اى دريغا مرغ خوش الحان من
راح روح و روضه رضوان من
اى دريغا مرغ گريزان يافتم
زود روى از روى او بر تافتم
اى دريغا نور ظلمت سوز من
اى دريغا صبح روز افروز من
اى دريغا مرغ خوش پرواز من
زانتها پريده تا آغاز من
طوطى من مرغ زيرك ساز من
ترجمان فكرت و اسرار من
طوطئى كايد ز وحى آواز او
پيش از آغاز وجود آغاز او
اى دريغا اى دريغا اى دريغ
كاين چنين ماهى نهان شد زير ميغ [١]
[١] ابر.