معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٢٧١ - معالجه مرض عجب
اين وسط احوال انسان بيچاره است.
و اما آخرش بايد بميرد و رخت از اين سراى عاريت بيرون كشد.بدنش«جيفه» [١]گنديده مىگردد.و شيرازه كتاب وجودش از هم مىريزد.و صورت زيبايش متغيّر و متبدّل مىشود.و بند بندش از يكديگر جدا مىافتد.و استخوانهايش مىپوسد كرم به بدن نازكش مسلّط مىشود.و مور و مار بر تن نازنينش احاطه مىكند.
پس آن جسمى را كه به ناز مىپرورد،و از نسيم،آن را محافظت مىكرد خوراك كرم مىشود و به نيش مار و عقرب مجروح مىگردد.پس از اين حال،خاك مىشود،و گاهى لگدكوب كاسهگران مىشود و زمانى پايمال خشت زنان.
گه خورش جانورانت كنند
گاه گل كوزهگرانت كنند
گاهى از خاكش خشتى سازند،و گاهى از گلش عمارتى پردازند،لحظهاى كلنگ داران،به ضرب كلنگش از پا درآورند،و ساعتى بيلداران،بر سر بيلش برآورند.
زدم تيشه يك روز بر تل خاك
به گوش آمدم نالۀ دردناك
كه زنهار گر مردى آهستهتر
كه چشمست و روى و بناگوش و سر
بر اين خاك چندين صبا بگذرد
كه هر ذره از او به جائى برد
بلى:
هر ورقى چهره آزادهايست
هر قدمى چشم ملكزادهاى است
و هاى و هاى،چه خوش بودى اگر اين خاك را به حال خود گذاشتندى و ديگر با او كار نداشتندى،هيهات!هيهات! «يحيى بعد طول البلاء ليقاس شدائد البلاء»يعنى:بعد از آنكه روزگارى بر آن خاك كهنه بگذرد باز او را زنده مىكنند تا بلاهاى شديد را به او بنمايند.ذرات خاك متفرق را جمع ساخته او را به هيئت اول باز مىآورند.و او را از قبر بيرون آورده به عرصات قيامت مىكشند و به صحراهاى هولناك محشر در مىآورند.آه!در آن وقت چه رنجها كه مىبينند،آسمانى نگاه مىكند شكاف خورده،زمينى گداخته،كوههايى پراكنده،و در رفتار ستارههاى تيره و تار خورشيدى در پرده كسوف،ماهى در ظلمت خسوف،آتشى افروخته و مشتعل،و دوزخى بر انواع عذابها مشتمل،بهشتى دلگشا،و كوثرى فرح بخشا،ترازوى اعمال را بر پا كرده،و دفترهاى افعال گشوده،«مستوفيان» [٢]زيرك به محاسبه ايستاده،ناگاه خود را در دفتر خانه روز حساب،در معرض محاسبه و مؤاخذه مىبيند و ملائكه غلاظ و شداد ايستاده،و نامههاى عمل پرّان شده،نامه عمل او
[١] مردار،لاشه.
[٢] حساب رسان.