معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ١٥٥ - نگاهى به چگونگى خلقت دستها و انگشتان
دستگاه گردش خون
و چون في الجمله از حكمتهاى معده و آلات اكل مطلع گشتى تأمل كن در عجايب دل كه آن را جسمى به شكل صنوبر آفريده و چون سر چشمه روح حيوانى است آن را صلب خلق كرد تا از حوادث محفوظ و به اندك چيزى«مؤف» [١]نشود.
و حيات آدمى را به همين روح منوط گردانيد و هر عضوى كه از فيض اين روح محروم شد چون ناخن و مو و امثال اينها از خلعت حيات بىنصيب است،و چون عضوى را راه وصول اين روح مسدود شد از حس و حركت مىافتد.و اين روح را دل به امناء شرائين و اورده مىسپارد و آنچه را شرائين اخذ مىكنند به دماغ مىرسانند و در آنجا به سبب برودت مزاج دماغ اعتدالى در آن حاصل و به اعضاء متحركه بدن مىريزد،و آن را روح نفسانى مىگويند.و آنچه اورده اخذ مىكنند به جگر كه منبع قواى نباتيه است مىآورند و از آنجا به ساير اعضاء متفرق مىشوند و آن را روح طبيعى نامند و لطيف و صاف اخلاط اربعه روح مىشود همچنان كه درد و كثيف آنها گوشت و پوست و ساير اعضاء مىگردد.
نگاهى به چگونگى خلقت دستها و انگشتان
پس نظرى گشاى و دو دست آدمى را بنگر كه چگونه خالق حكيم آنها را كشيده تا به هر مطلبى كه آدم خواهد دراز كند،و كف آن را پهن نمود و پنج انگشت نصب فرمود و هر انگشتى را بر سه قسم كرد.و«ابهام» [٢]را در يك طرف قرار داد و چهار انگشت ديگر را در طرف ديگر،به نوعى كه ابهام بر آنها محيط مىشد.و اگر اولين و آخرين جمع شوند كه در وضع انگشتان و درازى و كوتاهى آنها نوعى ديگر فكر كنند كه بهتر از اين نوع از جهت زينت و مصلحت باشد يا مثل آن،نمىتوانند،زيرا كه به اين ترتيب قابل گرفتن و دادن و ساير مصالح است،اگر آن را پهن كنى طبقى است نمايان و اگر جمع كنى گرزى است گران.و از جمع آنها بعد از پهن كردن هر چه خواهى مىگيرى و از پهن نمودن بعد از جمع هر چه اراده كنى مىدهى،اگر كفچه خواهى از آن سازى و اگر صندوقچه اراده كنى از آن پردازى.اگر ابهام را بر«سبابه» [٣]نهى هر چه خواهى به آن
[١] تباه.
[٢] انگشت شصت.
[٣] انگشت مجاور شصت،كه به آن انگشت شهادت نيز مىگويند.