معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧٢١ - اجتماع همه اسباب محبّت در حقّ پروردگار
در اين هنگام در انوار تجلّيات قاهره،فانى مىگردد،-چنانكه در هنگام طلوع خورشيد همۀ ستارگان معدوم مىشوند-.و به مقام توحيد،كه نهايت مقامات است مىرسد.و از انوار وجود مطلق بر او افاضه مىشود آنچه را كه نه هيچ چشمى ديده و نه هيچ گوشى شنيده و نه به خاطرى خطور كرده.و بهجت و لذّتى از براى او حاصل مىشود كه همه بهجتها و لذّتها در جنب آن مضمحل مىگردند و چون نفس به اين مقام رسيد در حال تعلّق نفس او به بدن،و وجود او در دنيا و حال قطع علاقه او،احوال او چندان تفاوتى نمىكند و سعاداتى كه از براى ديگران در آن عالم حاصل مىشود از براى او در اين نشأه،حاصل شود.
امروز در آن كوش كه بينا باشى
حيران جمال آن دل آرا باشى
شرمت بادا چو كودكان در شبها
تا چند در انتظار فردا باشى
بلى شهود تامّ و بهجت خالى از جميع شوائب،موقوف بر تجرّد كلّى است از بدن، زيرا چنين نفسى اگر چه به نور بصيرت در نشأۀ دنيويّه ملاحظه جمال وحدت صرفه را نمايد و ليكن باز ملاحظۀ او خالى از كدورت طبيعيّه نيست و صفاى تامّ بسته به حصول تجرّد از بدن است.و از اين جهت پيوسته مشتاق مرگ است تا اين حجاب از ميان برداشته شود.و مىگويد:
حجاب چهرۀ جان مىشود غبار تنم
خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است
روم به گلشن رضوان،كه مرغ آن چمنم
و اين محبّتى كه از براى چنين نفسى حاصل مىشود نهايت درجات عشق،و غايت كمالى است كه از براى نوع انسان متصوّر است.اوج روح مقامات واصلين و«ذروۀ» [١]مراتب كاملين است.و هيچ مقامى بعد از آن نيست مگر اينكه ثمره اين مقام است.و هيچ مقامى پيش از آن نيست مگر آنكه مقدّمهاى از مقدّمات آن است.و اين عشقى است كه عرفا افراط در مدح آن نمودهاند.و اهل ذوق،مبالغه در ستايش آن كردهاند.و به نثر و نظم در ثناى آن كوشيدهاند،و تصريح نمودهاند كه:آن،مقصود از ايجاد كائنات،و مطلوب از آفرينش مخلوقات است.كمال مطلق آن است و بجز آن،كمالى نيست.و سعادت به واسطه آن است،و به غير از آن،سعادتى نه.همچنان كه يكى گفته:
عشق است هر چه هست بگفتيم و گفتهاند
عشقت به وصل دوست رساند به ضرب دست
[١] بلندى.