معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧١٧ - اجتماع همه اسباب محبّت در حقّ پروردگار
و بالاترين همۀ محبّتها آن است كه:محبّت به خدا باشد بلكه بجز او كسى سزاوار محبّت نيست.و كسى كه شايستۀ محبوبيّت باشد به جز او نه.و اگر چيزى ديگر هم دوستى را شايد به واسطۀ انتسابش به او است.و اگر كسى چيزى را نه از اين جهت دوست داشته باشد از جهل و قصورش است در معرفت خدا.پس سزاوار آن است كه:
آدمى با تمامى ذرّات موجودات،محبّت عام داشته باشد،از آن راه كه جملگى آنها از آثار قدرت حقّ و پرتوى از انوار وجود مطلق است.و محبّت خالص او نسبت به بعضى به جهت خصوصيّت نسبتى كه با او دارند باشد.
به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
و بيان اين مطلب آن است كه دانستى كه از براى محبّت،اسبابى چند است.و هر جا كه محبّتى است البتّه به جهت يكى از آن سببهاست.و همۀ آن اسباب در حقّ پروردگار عالم مجتمعاند.
اجتماع همه اسباب محبّت در حقّ پروردگار
امّا سبب اوّل:كه محبّت آدمى به خود بوده باشد پس خود ظاهر و روشن است كه:
وجود هر موجودى بسته به وجود پروردگار او است و او را به خودى خود وجودى، و في حدّ ذاته بودى نيست اگر وجود است از اوست.و اگر بقاى وجود است به اوست.
كمال هر وجودى به انتساب به او حاصل،و هر ناقصى به واسطۀ قرب به او كامل مىشود.پس در كارخانۀ هستى وجودى نيست كه به خودى خود ثباتى داشته باشد مگر قيّوم مطلق كه قوام همۀ موجودات بستۀ وجود او بود و همۀ كاينات منوط به بود اوست.
اگر طرفة العينى چشم التفات از كاينات بپوشد در عرصۀ هستى كسى صاحب وجودى نبيند.و اگر لحظهاى دامن بىنيازى از كون و مكان برچيند گرد نيستى بر فرق عالميان نشيند.و چگونه تصوّر مىشود كه كسى خود را دوست داشته باشد و آنكه قوام هستى و وجود او فرع هستى و وجود اوست دوست نداشته باشد.
و امّا سبب دوّم و سوّم:پس بسى واضح و پيداست كه هيچ لذّتى نيست كه نه از ثمرۀ شجرۀ نعمت او باشد.و هيچ احسانى نيست كه نه از خوان احسان و«عطيّت» [١] او بود.هر نعمتى از درياى بىانتهاى نعمت او قطرهاى است.و هر راحتى از بحر بىكران آلاء او جرعهاى.و اسباب عيش و شادى از او آماده،و خوان نشاط خرّمى او نهاده،
[١] بخشش.