معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٢٦٩ - معالجه مرض عجب
مسكنت و خاكسارى در خور تو نيست.پس تو را با عجب و بزرگى چه كار؟!مگر نه اين است كه آخر تو خود ممكنى بيش نيستى،و ممكن به خودى خود عدم محض است،و وجود و كمال او و آثار و افعال او همه از واجب الوجود-تعالى شانه-است؟! ما كه ايم اندر جهان هيچ هيچ چون الف او خود چه دارد هيچ هيچ
پس كبريا و بزرگى بر اندازه آن است كه وجود همه مستند به اوست.و كمالات، جملگى پرتوى از كمالات بىنهايات او،«غاشيه»بندگى بر دوش جمله كاينات نهاده،و طوق ذلت و سرافكندگى را بر گردن همگى انداخته.
گر سر چرخ است پر از طوق اوست
ور دل خاك است پر از شوق اوست
دور جهان است به فرمان او
خنگ فلك غاشيه گردان او [١]
كشمكش هر چه درو زندگيست
پيش خداوندى او بندگيست
با جبروتش كه دو عالم كم است
اول ما و آخر ما يكدم است
پس اگر كسى بزرگى كند بايد به واسطه پروردگار خود بزرگى كند.و اگر به چيزى فخر و مباهات كند به آفريدگار خود افتخار نمايد و خود را به خودى خود حقير و پست شمارد،بلكه خود را عدم محض ببيند.و اين معنى است كه:همه ممكنات در آن شريكاند.و اما خوارى و ذلتى كه مخصوص بنى نوع اين بيچاره مسكين است كه به خود عجب مىكند از حد متجاوز و قلم از حد تحرير آن عاجز است.و چگونه چنين نباشد؟و حال آنكه ابتداى آن نطفه نجس و پليدى بود،و آخرش جثه متعفن و گنديده،در اين ميان،حمّال نجاسات متعفّنه است،و جوالى است پر از كثافات متعدّده، كه از بولگاهى به بولگاهى ديگر عبور كرده و از آنجا نيز بيرون آمده،سه مرتبه از ممر بول گذشته.و اگر بصيرتى بوده باشد يك آيه قرآن او را از خواب عجب بيدار مىكند و پشت او را مىشكند.
مىفرمايد: «قُتِلَ الْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَهُ مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ ثُمَّ أَمٰاتَهُ فَأَقْبَرَهُ » .
خلاصۀ معنى:آنكه كشته شود انسان،چه چيز او را بر كفر و سركشى داشت كه نمىداند از چه چيز،خدا او را آفريد؟!از قطره آبى او را آفريد و مقدر گردانيد او را،و راه بيرون آمدن را از براى او آسان گردانيد،پس او را ميرانيد،آنگاه او را در گور كرد. [٢]
و در اين آيۀ مباركه اشاره فرمودند كه انسان اول در كتم عدم بود و هيچ چيزى نبود،بعد از آن او را از نجسترين چيزها و پستترين آنها كه نطفه باشد خلق فرمود،
[١] يعنى ماه قمر(ستارگان)فرمانبردار و مطيع او است.
[٢] عبس(سوره ٨٠)،آيه ١٧-٢١.