معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٤٨٢ - آه مظلوم
چنان كه والى مملكت عدالت،و سرير آراى كشور ولايت فرمود كه:«هيچ سلطانى نيست كه خداى-تعالى-او را قوّت و نعمتى داده باشد و او به دستيارى آن قوّت و نعمت بر بندگان خدا ظلم كند،مگر اينكه بر خداى-تعالى-لازم است كه:آن قوّت و نعمت را بازگيرد.نمىبينى كه خداى-تعالى-مىفرمايد: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ » يعنى:«به درستى كه خداى-تعالى-تغيير نمىدهد آنچه با طايفهاى هست از شادى و دولت،يا رنج و محنّت،تا آنكه ايشان نيّات و اعمال خود را تغيير بدهند». [١]
و هم از سخنان هدايت بنيان آن حضرت است كه:«بالظلم تزول النعم»يعنى:به سبب ظلم،نعمتها زايل مىگردد، [٢]و به نكبت مبدّل مىشود.و به شومى آن،احوال ملك و مملكت زبون،و تخت و دولت سرنگون مىگردد.و پادشاهى به واسطه عدالت،با كفر پاينده مىشود.و با وجود ايمان،با ظلم و ستم نمىماند.
خانۀ هر ملك ستمكارى است
دولت باقى به كم آزارى است
پايدارى به عدل و داد بود
ظلم و شاهى چراغ باد بود
آه مظلوم
آرى:بسا باشد كه ستمكار ظالم،بيدادى بر بيچاره كند كه در چاره جوئيش از هر جا بسته.و دست اميدش از همه جا گسسته مىشود.ناچار شكوه و داد خواهى به درگاه پادشاهى برد كه ساحت رحمتش گريزگاه بىپناهان،و غمخوارى مرحمتش فريادرس دادخواهان است.مير ديوان عدلش به دادخواهى گداى بى سروپائى خسرو تاجدارى را دست اقتدار در زير تيغ انتقام مىنشاند.و سرهنگ سياستش براى خاطر پريشانى، سلطان والا شأنى را«پالهنگ» [٣]عجز در گردن افكنده و به پاى دار مكافات مىدواند.
مظلومى از ضرب چوب ظالمى بر خود بپيچد كه شحنه غضبش با وى در نپيچد.و ستم كيشى،اشكى از ديده درويشى فرو نريزد،كه سيلاب عقوبتش بنيان دولت وى از هم بريزد.
نخفته ست مظلوم،ز آهش بترس
ز دود دل صبح گاهش بترس
نترسى كه پاك اندرونى شبى
برآرد ز سوز جگر يا ربى
[١] رعد،(سورۀ ١٣)،آيۀ ١١.
[٢] غرر الحكم(مترجّم)،ج ١،ص ٣٣١،ح ٥٢.
[٣] كمند.