معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧٠٨ - مطالعه احوال صالحين سلف
مىشدند و طايفهاى به تلاوت قرآن مىپرداختند تا صبح». [١]
عبد الواحد رازى گويد كه:«سالى با جمعى به سفر دريا رفتيم چون به ميان دريا رسيديم باد كشتى ما را به جزيرهاى انداخت.در آنجا غلام سياهى را ديديم نشسته، ميمونى را قبله خود ساخته و معبود را ضايع گذاشته.گفتم:اى غلام!ميمون،خدايى را نشايد.گفت:پس خدا كيست؟گفتم:
«الّذى في السّماء آياته و في البرّ ملكه و في البحر سبيله لا يعزب عن علمه مثقال ذرّة».
يعنى:«خدا كسى است كه مملكت او آسمان و زمين را فرو گرفته.و علم او به همه چيز احاطه كرده».
گفت:آخر،اين خدا را نامى نيست؟ گفتم:« هُوَ اللّٰهُ الَّذِي لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلاٰمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبّٰارُ الْمُتَكَبِّرُ ». [٢]
من اين مىگفتم و غلامك مىگريست آنگاه اسلام آورد و با ما داخل كشتى شد و در همه روز مشغول عبادت بود.چون شب در آمد هر يك از ما بعد از أداى واجب، روى به خوابگاه خود نهاد،غلام به نظر تعجّب بر ما نگاه كرد و گفت:اى قوم!خداى شما مىخوابد؟ گفتم:حاشا« لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ ». [٣]
گفت:«بئس العبيد أنتم».يعنى:بد بندگانى بودهايد.آقاى شما بيدار است و شما مىخوابيد!پس آن غلام همۀ شب تضرّع و زارى مىكرد چون صبح دميد حال او بگرديد و جان به جان آفرين سپرد.شب وى را خواب ديدم در قصرى از ياقوت سرخ بر تختى از زمرّد سبز نشسته و چند هزار فرشته در برابر وى صف زده و روى سياه او سفيد چون ماه چهارده شبه شده».
بلى راهروان راه آخرت چنين بودهاند.و جاده عبادت را به اين طريق پيمودهاند نه مانند غفلت زدگان بىخبر.پس اى برادر!گاهى احوال ايشان را مطالعه كن و حكايات ايشان را ملاحظه نماى و زنهار و زنهار،از هم صحبتى اهل اين عصر،پاى كش.و به رفتار ايشان نظر مكن كه در ميان ايشان كسى نيست كه ديدار او تو را سودى بخشد.و كلام او تو را به ياد خدا افكند.
[١] احياء العلوم،ج ٤،ص ٣٥٢.
[٢] حشر،(سورۀ ٥٩)،آيه ٢٣.
[٣] بقره،(سورۀ ٢)آيه ٢٥٥.