معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٦٧٠ - مواضعى كه غيبت در آنها جايز است
پس خود به اين ترانۀ دردناك مترنّم شو:
چرا دل بر اين كاروانگه نهيم
كه ياران برفتند و ما بر رهيم
تفرّج كنان،بر هوا و هوس
گذشتيم بر خاك بسيار كس
كسانى كه از ما به غيب اندرند
بيايند و بر خاك ما بگذرند
پس از ما همى گل دهد بوستان
نشينند با يكديگر دوستان
دريغا كه بىما بسى روزگار
برويد گل و بشكفد نوبهار
بسى تير و دى ماه و اردى بهشت
بيايد كه ما خاك باشيم و خشت
جهان بين كه با مهربانان خويش
زنا مهربانى چه آورد پيش
چه پيچى در اين عالم پيچ پيچ
كه هيچ است از آن سود و سرمايه هيچ
درختى است شش پهلو و چار بيخ
تنى چند را بسته بر چار ميخ
مقيمى نبينى در اين باغ كس
تماشا كند هر كسى يك نفس
و بعد از اين در احوال خود تأمّل كن كه تو نيز مثل ايشان در غفلت و جهلى.ياد آور زمانى را كه:تو نيز مثل گذشتگان عمرت به سرآيد و زندگيت به پايان رسد،خار نيستى به دامن هستيت در آويزد و منادى پروردگار نداى كوچ در دهد،و علامت مرگ از هر طرف ظاهر گردد و اطباء دست از معالجهات بكشند،و دوستان و خويشان تو يقين به مرگ كنند،اعضايت از حركت باز ماند،و زبانت از گفتن بيفتد،و عرق حسرت از جبينت بريزد،و جان عزيزت بار سفر نيستى بربندد،و يقين به مرگ نمايى.از هر طرف نگرى دادرسى نبينى.و از هر سو نظر افكنى فرياد رسى نيابى،ناگاه ملك الموت به امر پروردگار درآيد و گويد:
كه هان!منشين كه ياران برنشستند
«بنه برنه» [١] كه ايشان رخت بستند
و خواهى نخواهى چنگال مرگ بر جسم ضعيفت افكند و قلاّب هلاك بر كالبد نحيفت اندازد و ميان جسم و جانت جدايى افكند،و دوستان و برادران نالۀ حسرت در ماتمت ساز كنند.و احبّا و ياران به مرگت گريه آغاز كنند.پس بر تابوت تخته بندت سازند و خواهى نخواهى به زندان گورت درآورند.و در استخلاص بر رويت بر بندند و دوستان و يارانت«معاودت» [٢] نمايند،و تو را تنها در وحشتخانه گور بگذارند.
و چون چندى به امثال اين افكار پردازى به تدريج ياد مرگ در برابر تو هميشه حاضر مىگردد.و دلت از دنيا و آمال آن سير مىشود.و مستعد سفر آخرت مىگردى.
و هان،هان!از ياد مرگ،مگريز و آن را از فكر خود بيرون مكن كه آن خود خواهد آمد.
[١] رخت و اسباب برگير.
[٢] بازگشت.