معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧٧١ - رضا از ثمرات محبّت
پس عاشقى كه جميع همّ او غرق مشاهده جمال معشوق،يا همه حواس او محو خيال محبّت او باشد مىشود كه بر او امورى وارد شود كه اگر مرتبه عشق نمىبود از آن متألّم و متأثّر مىشد.و ليكن به جهت استيلاى محبّت بر قلب او مطلقا ادراك الم و غم آن را نمىكند اگر چه آن امور از غير دوست بر او وارد شود،چه جاى آنكه از دوست به او رسد،كه در اين وقت از آن،سرور و لذّت و عيش و بهجت يابد.و چونكه شبههاى نيست كه محبّت خداوند-سبحانه-بالاترين محبّتها،و مشغولى دل به آن اعظم مشغولىهاست پس كسى كه از آن بهره يافت بسا باشد كه چنان از باده محبّت بيهوش،و از ياد دوست واله و مدهوش گردد كه از آنچه بر او وارد شود ألمى احسان نكند و گويد:
در بلا هم مىچشم لذّات او
مات اويم مات اويم مات او
وجه دوّم آنكه:استغراق او در محبّت به مرتبهاى برسد كه:احساس ألم نكند و اكثر بلاها را بفهمد و سوزش زخمها را ادراك كند.و ليكن به آن راضى و راغب،و به دل و جان آن را شايق و طالب باشد.مثل كسى كه هر دو چشم او كور شده باشد و طبيب حاذق،در معالجه آن،امر به حجامت كند،زيرا در وقت حجامت،آن شخص ادراك ألم را مىكند ليكن به آن مشتاق است.پس دوست خدا از جانب خدا چون بلايى به او رسد و بداند كه آنچه در عوض آن از خدا به او خواهد رسيد قياس به آن ألم نمىتوان كرد به آن خشنود و راضى گردد.و بسا باشد كه:غلبه دوستى به حدّى رسد كه بها و عوض بلا در نظر آن محو شود.و ابتهاج و سرور او به مراد و مطلوب محبوب باشد.پس چون بلاها و مصيبتها را كردۀ دوست خود،مىداند و مطلب و مراد او را مىشناسد.به آنها شاد و خشنود و از آنها مبتهج و مسرور مىگردد و مىگويد:
عاشقم بر رنج خويش و درد خويش
بهر خشنودى شاه فرد خويش
و همۀ اين امور در محبّت مخلوق مشاهد و محسوس است،چه جاى محبّت خالق، و عشق جمال ازلى و حسن ابدى،كه نهايتى از براى آن متصوّر نه.و قلوب دوستان او چون در عرصه جمال و جلال او بايستند از ملاحظه جلال او بىخود و حيران،و از مشاهدۀ جمال او واله و سرگردان مىگردند.و حكايت دوستان و قصّههاى محبّان بر اين مطلب شاهدى است عدل،و گواهى است صدق.و عالم محبّت را عجايبى است كه به وصف در نمىآيد.و شگفتيهايى در شهرستان عشق است كه:عقل باور ندارد.و تا كسى بر آن نرسد طعم آن را نمىيابد.
تا نگردى آشنا زين پرده رازى نشنوى
گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش