معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٥٦٨ - معالجۀ تفضيلى مرض غيبت
اعتقادشان را سست و ضعيف ساخته.و به اين جهت در معاصى پروردگار بىباك گرديدهاند.چون معصيتى از ايشان صادر شد در عذر آن چون نمىتوانند كه آنچه در باطن ايشان«مخمر» [١] است از عدم اعتقاد اظهار نمايند و از شقاوت و تزويرى هم كه دارند نمىخواهند تن به اعتراف دردهند.شيطان ايشان را بر آن مىدارد كه از اعمال ناشايست خود عذر بخواهند كه فلان عالم نيز آنچه ما كردهايم كرده،و آنچه را ما مرتكب شدهايم مرتكب شده.غافل از اينكه اين عذر نيست مگر از جهل و حماقت، زيرا اگر عمل اين عالم،اعتقاد تورا از معاد و حساب روز جزا بر طرف كرد پس تو كافر گشتهاى ديگر چه عذر مىخواهى.و اگر برطرف نكرده،كردن آن شخص از براى تو چه فايدهاى دارد.
علاوه بر اين،اگر عمل بعضى از كسانى كه خود را داخل علما كردهاند و نام عالم بر خود نهادهاند باعث اقتداى تو به ايشان مىشود چرا بايد اقتدا به اين عالم كه او نيز در شقاوت و خباثت مانند تو هست و علم بر او و زر و وبال است كرده باشى؟و چرا اقتدا نمىكنى به علماى آخرت و طوايف انبيا و اوليا،و حال آنكه ايشان اعلم و اكملاند و سرچشمه علم و معرفتاند؟! نهم:از بواعث غيبت،موافقت و همزبانى با رفيقان است،يعنى:چون هم صحبتان خود را مشغول«خبث» [٢] بينى،تصور كنى كه اگر ايشان را منع كنى يا با ايشان در آن خبث،موافقت نكنى از تو تنفر كنند و تو را«بدگل» [٣] شمارند.و به اين جهت تو نيز با ايشان هم مشربى كنى تا به صحبت تو رغبت نمايند.و شبههاى نيست كه در اين صورت، عجب احمقى خواهى بود كه راضى به اين مىشوى كه:امر پروردگار خود را ترك كنى.
و دست از رضا و خوشنودى او بردارى.و از نظر برگزيدگان درگاه او،از:ملائكه و انبيا و اوليا بيفتى،كه جمعى از اراذل و او باش از تو راضى باشند.بلكه اين دلالت مىكند بر اين كه«عظم» [٤] ايشان در نزد تو بيشتر از«عظم»خدا و پيغمبران است.و چه شك كه چنين كسى مستحق و سزاوار لعن بىشمار،و عذاب روز شمار است.
دهم:چنان مظنه كنى كه شخصى در نزد بزرگى زبان به مذمت تو خواهد گشود،يا شهادتى كه از براى تو ضرر دارد خواهد داد،بنابر اين،صلاح خود را در آن بينى كه:
پيش دستى كنى و او را در نزد آن بزرگ معيوب وانمائى،يا دشمن خود قلم دهى.كه بعد
[١] سرشته.
[٢] پليدى.
[٣] زشت.
[٤] بزرگى.